همه مردان شاه
اصل و بدل !
اصل و بدل !
اصل و بدل !
اصل و بدل !
اصل و بدل !
اصل و بدل !
از جیپ شان پیاده شدند، از چشمه ایی که چشمه نبود و شکستگی لوله آب بوجود آورده بودش و آب زلالی داشت، قمقمه هاشان را پر کردند؛ آبی هم به سر و صورتشان رساندند. چهار نفر بودند و سر تا پا مسلح با صورت های تیغ انداخته که از تمیزی برق می زد. روی جیپ شان تیرباری که قطار فشنگ طلایی رنگش چشمگیر بود، جلو را نشانه رفته بود. فرمانده شان کلت ظریفی به کمر داشت، اطراف را می پائید و مستقیم به ما بچه ها نگاه نمی کرد. سوار که شد، بقیه هم سوار شدند و رفتند. بدو به خانه رفتم و آنچه را دیده بودم، برای مادرم تعریف کردم. تنها سئوال ذهنم، در مورد توری بود که کلاه آهنی آن چهار نفر نیروی گارد را پوشانده بود،مادرم هم، جواب را نمی دانست.
پدرم آن روزها دیروقت به خانه می آمد. مدرسه ها مدتی بود که تعطیل بودند و ما کیف می کردیم. پاسوخته ای بودم ولوی کوچه ها به همراه بچه های هم سن و سال. بعد از تعریف ماجرای جیپ گارد برای مادر دوباره زدم به کوچه. رادیو اعلام حکومت نظامی از ساعت چهار بعداز ظهر کرده بود. بعضی از اهالی که ماشین داشتند از مردم محله باند و ملحفه و دارو جمع می کردند و برای بیمارستان های بوعلی و جرجانی می بردند. شایع بود که آن شب نیروهای گارد از پادگان لویزان به شهر حمله می کنند، آن جیپی هم که دیده بودم از نیروهای گارد لویزان بودند. توی خیابان جلوی تعمیرگاه خسروخان وانتی ایستاده بود و مردم داشتند توی آن لاستیک کهنه بار می زدند، تا ببرند و توی خیابانها آتش بزنند. با بچه به اتوبان رسالت رفتیم،مردم تعدادی ماشین قراضه که نمی دانستیم از کجا آورده اند را چپه کرده و وسط اتوبان می گذاشتند. اتوبان پر از سنگ و آجر و آهن قراضه و قوطی حلبی شده بود.
حالا دیگر ساعت از چهار گذشته بود. تک و توک صدای تیراندازی می آمد، یکی از بچه ها خبر آورد چند کوچه بالاتر پیرزنی از ترس سکته کرده و مرده. وقتی ما به جلوی خانه پیرزن رسیدیم مردم آنجا جمع بودند از لای مردم رد شدیم و داخل خانه پیرزن شدیم. روی تخت، پیرزن که جثه کوچکی داشت دراز کشیده بود و رویش ملاحفه ای کشیده بودند،انگشت های شست پای پیرزن از زیر ملحفه بیرون مانده بود. موهای تنم سیخ شده بود،با ترس نگاه می کردم، این اولین جنازه ای بود که از نزدیک می دیدم. انگار پیرزن تنها زندگی می کرد،دنبال کس و کارش بودند؛ از خانه پیرزن بیرونمان کردند.
کم کم هوا تاریک می شد، به کوچه خودمان برگشتیم، همه جا جنب و جوش بود و مردم در کوچه و خیابان یا می دویدند و یا گوشه ای ایستاده بودند و حرف می زدند. داخل جمعی از همسایه ها که در کوچه ایستاده بودند، شدیم. صحبت از سنگر بندی و دفاع در برابر حمله گاردی ها بود؛ یکی می گفت باید سنگ و پاره آجر جمع کنیم و سر کوچه و بالای پشت بام ها منتظر گاردی ها بمانیم. یکی دیگر می گفت آبجوش هم برای ریختن روی گاردی ها از بالای پشت بام چیز خوبی است. به خانه برگشتم و شام خوردم،مادرم دیگر اجازه نداد بیرون بروم. برق قطع شده بود، صدای تیراندازی از فاصله نزدیک می آمد، صدا که کمتر شد با مادرم به در خانه رفتیم، چندتایی از زنهای همسایه جلوی در خانه هاشان ایستاده بود و حرف می زدند. مردها سر کوچه سنگر درست کرده و پشت سنگر، قرمزی آتشی که روشن کرده بودند، دیده می شد. نشسته بودند و بی خیال حرف می زدند و بعضی سیگار می کشیدند. در دست یکی شان تفنگ دو لولی دیده می شد، دست بابای علی طالبی تفنگ ساچمه ای بود و بعضی هم چماق داشتند. تیر های قرمز نورانی گاه گاه در آسمان دیده می شد. به خانه برگشتیم و به رختخواب رفتم و تا خوابم ببرد صدای تیرها را می شنیدم. فردا پدرم نزدیک ظهر با یک ژ۳ و یک ماسک ضدگاز به خانه آمد. همان روز ارتش اعلام بی طرفی کرد،و تا بعد از ظهر رادیو و تلویزیون به تصرف انقلابیون درآمد و اعلام شد که رژیم سلطنتی سقوط کرده است.
اوایل اسفند مدارس باز شد، اما از درس خبری نبود. روز ۱۴ اسفند سالمرگ دکتر مصدق بود، اصغر زمانی همکلاسم و پسر خادم مسجد محل، کلیشه عکس امام خمینی را آورده بود که به کمک فراش مدرسه نردبان آوردیم و با اسپری بالای پنجره دفتر مدرسه عکس را روی دیوار انداختیم،همه آن روز داخل حیاط مدرسه می دویدیم و شعار می دادیم و بلندگوی مدرسه نوار سرود ایران ایران رضا رویگری را بارها پخش کرد.
----------------------------------------------------------------------
ـ سی سال از آن شب و روزها می گذرد، می نویسم و هدفون در گوش دارم و جمعه فرهاد را گوش می کنم. آلبوم جمعه با دکلمه این حدیث نبوی توسط فرهاد ـ که سعی می کند با تجوید صحیح و از مخرج صحیح حروف را ادا کند ـ شروع می شود: " الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم ". شاه، خمینی و خیلی های دیگر که آن روزها بودند از پی حساب خود رفته اند و ظلم همچنان استوارتر ایستاده؛ و این بازی هماره روزگار است؛ آنچنان که علی گفت: " حق و باطل همیشه در پیکارند، و برای هر کدام طرفدارانی است. اگر باطل پیروز شود، جای شگفتی نیست، از دیرباز چنین بوده. و اگر طرفداران حق اندک اند، چه بسا روزی فراوان گردند و پیروز شوند. "
صبح دولت علوی است؛ علی پس از بیست و پنج سال دوری از حکومت با اجماع و بیعت همگانی به حکومت رسیده است. حضرت چگونگی بیعت مردم و سیاست های خویش را اینگونه اعلام می کند:
چگونگی استقرار حکومت امام :
_ روز بیعت، فراوانی مردم چون یال های پرپشت کفتار بود، از هر طرف مرا احاطه کردند، تا آن که نزدیک بود حسن و حسین (ع) لگدمال گردند، و ردای من از دو طرف پاره شد، مردم چون گله های انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند. اما آنگاه که به پاخواستم و حکومت را به دست گرفتم، جمعی پیمان شکستند، و گروهی از اطاعت من سرباز زده از دین خارج شدند، و برخی از اطاعت حق سر برتافتند. (1)
اعلام سیاست های حکومتی امام:
آن چه می گویم به عهده می گیرم، و خود به آن پای بندم. سخت آزمایش می شوید، چون دانه که در غربال ریزند، یا غذایی که در دیگ گذارند، به هم خواهید ریخت، زیر و رو خواهید شد؛ تا آن که پایین به بالا، و بالا به پایین رود. آنان که سابقه ای در اسلام داشتند، و تاکنون منزوی بودند، بر سرکار می آیند، و آنها که به ناحق، پیشی گرفتند، عقب زده خواهندشد. (2)
مسئولیت اجتماعی امام و ارزش حکومت برای او اینهاست:
_ سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان آفرید؛ اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود، و یاران حجت را بر من تمام نمی کردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگی ستمگران، و گرسنگی مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداخته، رها می نمودم، و آخر خلافت را به کاسه اول آن سیراب می کردم، آنگاه می دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر است.(3)
و سیاست اقتصادی امام این گونه است:
_ به خدا سوگند، بیت المال تاراج شده را هرکجا که بیابم به صاحبان اصلی آن باز می گردانم، گرچه با آن ازدواج کرده یا کنیزکانی خریده باشند، زیرا در عدالت گشایش برای عموم است، و آن کس که عدالت بر او گران آید، تحمل ستم برای او سخت تر است.(4)
----------------------------------------------------------
(1). نهج البلاغه، از خطبه سه
(2). نهج البلاغه، از خطبه شانزدهم
(3). نهج البلاغه، از خطبه سوم
(4). نهج البلاغه، از خطبه پانزدهم
به یاد همه آرمانها، شعارها و فریادهایی که از سطح دیوارها فراتر نرفتند؛
و اندک اندک رنگ باختند.
مُردیم و مُردند.
...جزالت و لطافت شعر کمیت، موجب نشر آثارش می شد؛ و او از ادبیات خود و ذوق خداداد در خدمت به اجتماع بهترین نتیجه را می گرفت؛ و قصاید سریع الانتشار خود را از مفاهیم جاندار و دستورات بیدارکننده پر می ساخت و چنان بی پرده با امویین مبارزه می کرد که وقتی خالد بن عبدالله قسری حاکم عراق با وی دشمن شد،کافی دید که قصایدش را به کنیزکان خوش صوت بیاموزد و آنان را به دربار اموی برساند تا بهر هشام بخوانند...
این بود وضعیت و رفتار کمیت، اکنون ببینیم ائمه طاهرین با این طرز فکر چگونه مواجه می شدند؟ کمیت در نظر ائمه ما "ع" بسی ستوده و معزز و مورد تکریم بود. وی به خاندان رسول ارادتی مخصوص داشت و درخواست می کرد تا برای تبرک جامه ایی را که به بدنشان رسیده به او بدهند. و می گفت من برای خدا و صله ی رسول الله ثناگستری شما پیشه کرده ام،کمیت آنقدر علو منزلت یافت که روزی امام چهارم این سخن اعجاب آور را به وی گفت:
« ما از پاداش تو عاجزیم، ولی خدا از آن عاجز نخواهد بود! »
البته این همه تایید و تشویق نسبت به کمیت تا جایی که می گفتند:« خدایا گناهان گذشته و آینده کمیت را ببخشا! »برای اهمیت هدف کمیت و اثر کردار او بود نسبت به اجتماع و دین، چه او ناشر فکر اسلامی و ستایشگر اولیای خدا بود و مردم را به ناموس حکومت در اسلام و تشکیل اجتماع فاضل و رهبران آسمانی توجه می داد؛ و در این کار تنها خوشنودی خدا را در نظر داشت.
آنچه در بالا آمده تکه ای بود از مقاله " مشعل " استاد محمدرضا حکیمی درباره " کمیت ابن زید اسدی " شاعر آزادیخواه شیعه در نیمه سده اول هجری؛ و اهمیت و لزوم توجه به چگونگی ارائه مفاهیم متعالی در قالب های پیراسته و سخته ادبی. در آخر حیف است این نکته را نیاورم؛ استاد می نویسد:
" « عرضه فکر » کمتر از « خود فکر » نیست. هرچه معلومات و دلیل و استناد در دست باشد، اما در قالبی مناسب و اصیل و پرجاذبه عرضه نگردد، اثری چندان نخواهد داشت..."
_ واژه «انقلاب»، واژه ای است بسیار بزرگ و بسیار گسترده، و پر بار و پر مسئولیت... باید اعتراف داشت که این واژه دو گونه اطلاق دارد، یا به تعبیر درست تر، اطلاقی دو مرحله ای دارد:
مرحله نخست: اطلاق مجازی و تسامحی.
مرحله دوم: اطلاق حقیقی و جدی.
اطلاق نخست مربوط است به آغاز پیروزی. و اطلاق دوم مربوط است به سازندگیها و عملکردهای انقلابی پس از پیروزی، که باید در سه منظر عمده تجلی کند:
1_ تحکیم مبانی دین خدا (در یک انقلاب دینی).
2_ اعاده کرامت انسانی.
3_ ایجاد عدالت اجتماعی و اقتصادی.
یا به تعبیری دیگر: «انقلاب تغییر روابط و مناسبات ظالمانه است به روابط و مناسبات عادلانه»؛ این امر باید تحقق پیدا کند.
بنابراین، اطلاق کلمه «انقلاب» بر یک حرکت در مراحل نخستین مجازی است، و به تعبیر ما طلبه ها،«به اعتبار مایوول الیه» است، یعنی به اعتبار نتایج بعدی و تحقق یافتن اهداف انقلاب، و پدیدار گشتن آرمان قشرهای وسیع مردم یک جامعه، از شرکت در انقلاب. (قیام جاودانه، محمدرضا حکیمی، صص 229 و 230 ).
فکر نمی کنم مسلح شدن آن هم با سلاح آیه و روایت (نه جنگ افزار قتل و آدمکشی)،در محیطی که همه فضای آن پوشیده در ظاهر این ادبیات است، توصیه مضری باشد. کمترین ثمره این مسئله، خنثی کردن تهاجم سوء استفاده گران از این سلاح است. همچنین مسلح شدن به سلاح آیه و روایت، الزاما" به معنای آمادگی برای حمله و تهاجم نیست، بهترین کارکرد آیه و روایت در اینجا، کارکرد حفاظت و تدافع است. بهتر است بیان این موضوع را هم از کلام استاد بیاورم:
_ این تعالیم و حقایق را، بر اساس تکلیف شرعی، می نویسم و یادآوری می کنم، تا ارزش های اسلامی مصون ماند، و جوانان انقلابی و غیور و دیگر آگاهان و عدالتخواهان از دین حق سرخورده نشوند، یعنی گوهر اصلی زندگی را که « ایمان » است از دست ندهند، و عمل به تکالیف دینی را بر زمین ننهند، و به یاد داشته باشند که در اسلام مبارزه با بی عدالتی، اصلی اساسی است. (قیام جاودانه، محمدرضا حکیمی، ص 215 ).
و در آخر، اگر درستی اطلاق واژه انقلاب را در مرحله پس از پیروزی، منوط به تحقق عملکردهای سه گانه بالا بدانیم. کارنامه حاکمیت سی ساله به خوبی نشان می دهد که حقیقت چیست و کدام است؟ تبلیغات این روزهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی در سی سالگی حاکمیت را احتمالا"دیده اید. سازندگی ها و عملکردها انقلابی حاکمیت،خلاصه می شود در نمایش تصاویری از سد و راه آهن و کارخانه و نیروگاه و چیزهایی از این قبیل ( البته در کنار فقر وحشتناک، ظلم و بی عدالتی که سر به جهنم رسانده و دین گریزی که مرامی غالب گشته است.)، غافل از این که هیچیک از این مسائل حداقل ربطی به اهداف سه گانه فوق و حرکتی به نام «انقلاب اسلامی» ندارد. اینها مسائلی است که در رژیم سلطنتی خیلی راحتتر و ارزانتر برای حکومت، حاصل می شد (نمونه اش، نیروگاه اتمی بوشهر). به عبارت دیگر، این اهداف در وضعیت حاکمیت جهانی فعلی، برای حکومت های لائیک و غیرانقلابی خیلی ساده تر و بی دردسرتر محقق می شود.
ماهیت انقلابها همیشه پس از پیروزی روشن می شود. کوشش کردن برای سقوط یک نظام فصل مشترک میان انقلاب و کودتاست. فصل مختص و مقوم انقلاب، چگونگی عملکرد پس از انقلاب است. این چگونگی است که یک حرکت را از کودتاگری و قدرت طلبی و فرصت خواهی جدا می سازد و در فصل درخشان انقلاب جای می دهد. ( کلام جاودانه، محمدرضا حکیمی، ص ۲۰۶ )
به مناسبت سی سالگی انقلاب اسلامی( مظلوم واژه ها، بیچاره انقلاب، بینوا اسلام) برای هموطنانی که جوینده حقیقت و پایبند شریعت ناب محمدی "ص" هستند و در این سی سال سخت از حرامزادگی و حرامخوارگی، پاک مانده اند و از روی اعتقاد موضع می گیرند؛ خواندن کتاب های زیر را توصیه می کنم. خواندن این کتاب ها، مجهز شدن به سلاح آیه و روایت است جهت رسواسازی دین فروشان حاکم مدعی اسلام. و اما کتاب ها را همه، از آثار پر ارج استاد محمدرضا حکیمی انتخاب کرده ام که کارنامه ای پربار و درخشان در خدمت به انسان و اسلام، در پیش دیدگان نهاده است. آثار انتقادی ایشان اینهاست:
۱. گزارشی درباره جلد سوم تا ششم الحیاة ( چاپ اول: ۱۳۶۸)
۲. کلام جاودانه ( چاپ اول: ۱۳۷۰)
۳. قیام جاودانه ( چاپ اول: ۱۳۷۳)
۴. نامه (چاپ اول "به صورت سلسله مقالات در مجله آیینه پژوهش": ۱۳۷۰-۱۳۷۳، اینک به شکل کتاب در مجموعه آثار استاد تحت عنوان " قصد و عدم وقوع " چاپ اول: ۱۳۸۲)
۵. جامعه سازی قرآنی (چاپ اول: ۱۳۷۸).
یکی از دلایل ارسال رسل و تجدید عهد پیوسته رسولان تا بعثت پیامبر خاتم «ص» این بوده است که گذشت زمان همواره به طور طبیعی گرد زنگار و خرافه بر گوهر ناب دین می افشانده است و افزایش و کاهش های جاهلانه یا مغرضانه، باعث تحریف یا قلب حقیقت وحی می گردیده است. از دیگر سو پیام تمامی ادیان الهی سخنی واحد است، دعوت به توحید و رهایی از ظلم و جهل. انبیاء الهی همواره تعلیمات واحدی را متناسب با شرایط زمان و مکان خویش عرضه داشته اند،و پایه تبلیغ ایشان نه بر اساس اجبار و اکراه یا خدعه و تزویر، بلکه از راه برانگیختن عقل و خرد با دستمایه بشارت و انذار بوده است.
هیچ یک از پیامبران، شاگرد مکاتب بشری روزگار خویش نبوده اند و کاسه دریوزه به آستانه اینگونه مدارس نبرده اند. ایشان پرورش یافته التفات ربانی پروردگار خویش اند و از پس انگیزش، وحی را به زبان ساده قوم خویش آنگونه که همه خلق قادر به درک آن باشند و به دور از اصطلاحات عرفانی و پیراسته از ادبیات فلسفی عرضه داشته اند. تاریخ نمونه ها و شواهد بسیاری از تاثیر شگرف زبان وحی بر جان انسان های معمولی کوچه و بازار در خاطر محفوظ داشته است. کسب دانش در زمینه ها و علوم مختلف، دستوری دینی است، لیکن هیچیک از پیامبران الهی نفرموده اند که درک و جان نوشی سخنان پروردگار مستلزم مقدماتی از قبیل آنچه مکاتب بشری عرضه داشته اند، می باشد. جان کلام اینکه، درک و باور سخنان آسمانی نیازی به تعالیم زمینی ندارد.
مرور تاریخ محک خوبی جهت سنجش صحت مطالب بالاست. تاریخ صدر اسلام نشان می دهد چگونه در قرون اولیه، که هنوز گوهر ناب وحی با مطالب فلسفه یونان و عرفان جوکیان در نیامیخته است، مسلمانان با شدت و حدت در همه زمینه های تمدنی پیش می تازند و قوم عرب با فرهنگی بیابانی و منحط با درک و پذیرش بی واسطه پیام وحی بر بلندای تمدن و عظمت عصر خویش دست می یابد و شکوه امپراطوری های ایران و روم را در هم می شکند. در ادامه خوب است این دوره را مقایسه کنیم :
_ با دوران پس از رسوخ فلسفه یونان در فرهنگ اسلامی و بازتولید حکمت مشاء
_ و با تولد فلسفه اشراق و تاثیر آن در تمدن اسلامی
_ و همینطور با تاثیر فلسفه صدرایی در فهم دین
_ و همچنین با جریانات عرفان و متصوفه از شبلی و معروف کرخی تا ابن عربی و تا فقهاء عارف مکتب نجف و صدها فرقه و سلسله متصوفه.
و تاثیرات این نحله ها را بر تحولات علمی، فرهنگی، سیاسی و... جامعه اسلامی تا زمان حاضر را بسنجیم.
می توان گفت مدعای مکتب تفکیک، جداسازی روش فهم خالص قرآنی از اندیشه های فلسفی و آموزه های عرفانی است و به نوعی همان سنت تجدید رسالت انبیاء الهی جهت زدودن پیرایه های بشری و پالایش گوهر ناب تعالیم آسمانی است.
سال هشتاد، با تعدادی از دوستان لبنانی خدمت یکی از مراجع تقلید ساکن مشهد مهمان بودیم. حضرت آقا از علماء انقلابی صدر اول نهضت حضرت خمینی بودند. در حین صرف ناهار در اندرونی بیتشان از آقا پرسیدم: چرا اوضاع به اینجا رسید؟
فرمودند: "انقلاب که پیروز شد در همان دو سه ماه اول، افرادی امور را در دست گرفتند و مصدر کارها شدند که در طول سال های مبارزه اصلا" به قیام و نهضت اعتقادی نداشتند. و ما دیدیم یکباره جریان امور عوض شد." دوستان لبنانی هم که کمی فارسی می دانستند، با دقت گوش می کردند. آقا برای آن که مطلب برای آنها هم جا بیفتد قضیه را این طور خلاصه کردند و به زبان عربی گفتند: " انقلب علی الانقلاب " انقلابی بر علیه انقلاب اتفاق افتاد و اوضاع و جریان امور برعکس اهداف اولیه شد.
آنجا پیر استعمار برایمان " تلویزیون فارسی بی بی سی" راه اندازی می کند. نگاه می کنم، تولد این برنامه حتی اگر به زیان منافع ما باشد، مبارک است؛ چون نشانه های شعور در وجنات حضرتش مشهود است، حداقل حضور و ارائه اش توهین به مخاطب نیست. انگار ما پیچیده و قدرتمندتر شده ایم که برایمان هزینه بیشتری می پردازند و نقشه های دقیق تری طرح می کنند. حتما" پیچدگی و ظرافت برنامه هایی از این نوع، ظرفیت و سطح آگاهی ما را بالاتر می برد.
و در اینجا مدیران حکومت مردم سالاری دینی، به راحتی مرگ برنامه ای را رقم می زنند که نه در سطح و جنس تلویزیون فارسی بی بی سی، بلکه نمونه ای موفق از هوش سازنده و توان وی در ساخت و اداره حرفه ای یک بسته رسانه ای پر مخاطب در دل انحصار و کنترل مطلق برنامه سازی رادیو و تلویزیونی است. البته نیاز به توضیح نیست که این حذف یا حداقل تعدیل موضع برنامه نود را با چه حماقت و بلاهتی به انجام می رسانند.
شاید اتفاقی باشد ولی این تقارن تولد و مرگ، نه در دسته قران سعدین می گنجد و نه در قران نحسین. درست تر این است که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.