تبليغاتX
چشم در تاريكي

چشم در تاريكي

قرآن ، برهان و عرفان ؛ وحدت يا جدايی؟

دين و فلسفه و عرفان اموری متباين‌اند؛ هر چند اشتراكاتی نيز دارند؛ چرا كه عرفان و فلسفه تلاش‌هايی بشری‌اند و دين اين‌گونه نيست. علامه حسن‌زاده آملی در كتاب خود معتقدند كه عرفان، برهان و قرآن از هم جدايی ندارند. اين حكم با قيد «اگر» صادق است و هر حكمی كه با اگر صادق باشد، حكمی جدی نخواهد بود. اگر عرفان و سلوك عرفانی صحيح و با دقت و با توفيق و عنايت الهی همراه باشد و به نتيجه مطلوب و نهايی برسد و تازه اگر دين را خوب فهم كرده باشيم و اگر عقل فلسفی به حقيقت برسد، در نهايت می‌توانيم بگوييم كه اين سه طريق به يك مقصود می‌رسند. اما بحث بر سر اين اگرهاست. چگونه می‌توان صحت دريافت عرفانی را ثابت كرد؟

در شناخت جهان نيز انسان آستين بالا می‌زند و مدعی آن است كه با اين چشم و گوش و عقل و هوش، كائنات را در می‌يابد، ولی مسئله دشوار، شناخت جهان است و اين ‌كه جهان تا چه حد تن به شناخت ما می‌دهد و قوت بشر چقدر است؟ برخی از متفكرين قائلند كه اصلاً جهان، تن به شناخت نمی‌دهد. اما مسلماً كسانی كه گفته‌اند، بشر همه چيز را می‌فهمد و ذهن او مساوی با جهان است، به بيراهه رفته‌اند. این حكم نيز اما و اگرهای بسيار دارد و در واقعيت دچار خطا است.فلسفه نيز همانند علم به تلاش انسان باز می‌گردد و تا حدی كه انسان بتواند، موفق می‌شود؛ يعنی ما فقط فعل را انجام می‌دهيم. اين به توان ما بستگی دارد و توان انسان نيز محدود است. پس فلسفه نيز نمی‌تواند متعلق معرفت ناب قرار بگيرد و فلسفه نيز مانند عرفان هزار مشكل و اما و اگر دارد تا به حقيقت ناب برسد و آن را معرفی كند.

دين حقيقی را از دين كذب باید تفکیک کرد، دين نيز اگر كاذب باشد و جعلی، پس خدعه و دروغ است و كجا و كی می‌تواند با عرفان و فلسفه درآميزد؟ پس دين نيز همانند عرفان و فلسفه هزار اما و اگر می‌‌پذيرد، پس آيا عرفان و برهان و قرآن يگانه‌اند؟ بنابراين اگر اسلام حقيقی باشد، مويد هدايت است و چنين بينشی با تلاش‌های بشری عرفان و فلسفه كاملاً سازگار نيست؛ البته بشر همان‌طور كه علوم تجربی را مطالعه می‌كند بايد به مطالعه و نقد اديان نيز بپردازد. پس وحدت عرفان و برهان و قرآن با هزار اما و اگر و در صورتی تعريف ناشده، می‌تواند قابل پذيرش باشد ولی اين عقيده چه فوايدی دارد؟ چرا كه اين فرض دست‌ نيافتنی است. جامعه ما به هر سه طريق نيازمند است و اين نقادی‌ها نبايد به شان هیچ يك لطمه‌ ای وارد كند.

من معتقدم در منطق و معرفت‌شناختی، بيش از اينكه فلاسفه مسلمان، اسلامی بيانديشند، يونانی می‌انديشيده‌اند و به صراحت می‌توان گفت كه برخی از آن مبانی، با قرآن سازگار نيست و حتی كشفيات امروز در دنيای امروز نيز آن مبانی را قبول ندارند و تمايل به مبانی قرآنی دارند. اين قهر و اجتناب ما از تجربه با كجای قرآن سازگاری دارد؟ قرآن كريم هميشه انسان را به تجربه و شناخت طبيعت تشويق می‌كند؛ ما بايد به اهميت تجربه خيلی زودتر پی می‌برديم، ولی متأسفانه ما تحت تأثير يونان بوديم.

در انتقاد به يكی از مطالب كتاب علامه «حسن‌زاده آملی» با عنوان «قرآن، برهان و عرفان از هم جدايی ندارند» باید بگویم: آقای حسن‌زاده در كتاب خود، دستورالعملی را ارايه می‌دهند كه من با بيانات ايشان صريحا مخالفم. ايشان گفته‌اند: «من در مواجهه با فلسفه با پرسش‌ها و دغدغه‌های زيادی روبرو شدم تا اينكه، روزی به جواب خوبی رسيدم و آن جواب اين بود كه اگر قرار باشد، من نفهمم يا ابن سينا، مطمئنا من نمی‌فهمم و اين‌گونه شد كه اين اشكالات را كنار گذاشتم.». دستورالعمل ايشان، درست برخلاف آموزه‌های اسلام و روش روشن‌انديشان است؛ ارسطو می‌گويد: افلاطون را دوست دارم ولی حقيقت را بيشتر دوست دارم. مسلما اگر در بيان گذشته غلو كنيم، راه آينده را خواهيم بست. گرايش افراطی به شكوه گذشتگان بيان‌گر بيكاری و پوچی نسل‌های امروز است. بر قدرت ماندن گذشتگان و افكارشان نشانه كم ‌كاری امروزيان است؛ اگر فيزيك ارسطويی پايدار می‌ماند؛ يعنی ديگر جهان امكان نداشت، نيوتونی فهميده ‌شود. نبايد آرزو كنيم كه بزرگان طوری باشند كه بزرگی ديگر از راه نرسد. ما بايد از هر دورانی انتظار بزرگانی تازه را داشته باشيم و سعی كنيم مردان روزگار خويش باشيم. به نظر من برای ملاصدرا شدن، يك ملاصدرا كافی است و نشانه بزرگی او آثار با ارزش اوست. او بزرگ بوده، ولی هر كدام از ما بايد ملاصدرای زمان خود باشيم و پيام خويش را برای جامعه به ارمغان بياوريم. من خلاف گفته آقای «حسن‌زاده آملی» را توصيه می‌كنم و می‌گويم كه شما بزرگان را دوست بداريد، ولی هميشه آن‌ها را انسان‌هايی ناقص و ناكامل نيز بشماريد و به گام‌هايی فراتر از آنان بيانديشيد. جامعه‌ای كه گام اول خود را گام آخرش كند، بدبخت و ناكام است و متأسفانه جامعه ما در برخی موارد چنين است. در جامعه ما در فلسفه، «ابن‌سينا» گام اول بود و متأسفانه گام آخر شد. «سهروردی» در حكمت اشراق گام اول و آخر ما شد. ما در غلو شخصيت‌ها تا جايی پيش می‌رويم كه گام اول و آخرمان يكی می‌شود.

بايد از اين جمود تقليدی در فضای علمی رها شد. بايد غلبه شخصيت پرستی را كه به نفی استعدادها و فرصت‌های موجود می‌انجامد، معكوس كرد؛ البته روزبه روز قدرت نقد در كشور ما افزايش يافته است و نسبت به گذشته تكامل يافته است. اين ضعف دانشگاه‌های ما است كه علامه طباطبايی چند دهه قبل كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم را نگاشته است و هنوز كسی آن‌را نقد نكرده است. اين روند نشانه ركود است. با تمام اين نقدها، ما حق داريم كه فلسفه و عرفان را بدانيم و تاكيد می‌كنم كه شايسته است كه هركسی به تزكيه و تهذيب نفس بپردازد و حتی اگر در امروزه، همانند دوره زعامت آيت‌الله العظمی بروجردی جو ضدعرفان حاكم بود؛ دوباره به عرفان می‌پرداختم. به هر صورت ضديت با عرفان و فلسفه وجاهت منطقی ندارد؛ بلكه مخالفت بحثی و عقلانی بسيار ضروری است. ما از علوم تجربی بسيار استفاده می‌كنيم؛ در حاليكه اين علوم تلاش‌هايی بشری هستند و حجيت تعبدی و دينی ندارند؛ هرچند بسيار قطعی به نظر می‌رسند. فلسفه و عرفان نيز به همين صورت، جلوه‌ای از ابعاد متنوع انسانی هستند و همان‌طور كه قابل ملاحظه و شايسته توجه هستند؛ همان‌طور نيز قابل نقد و بررسی هستند.

ـ آنچه در بالا آمد خلاصه ای از مصاحبه مفصل دکتر سید یحیی یثربی بود با خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) در خصوص وحدت یا تفکیک سه روش عمده شناخت هستی؛ در پاسخ به دوستی که با تندی از مطلب قبلی انتقاد کرده بود. نمی دانم چرا آقایان و دوستان معتقد به عدم تفکیک این سه روش با منتقدان خویش، با خشم و عصبیت سخن می گویند. کتاب «قرآن، برهان و عرفان از هم جدايی ندارند» حضرت حسن زاده آملی را ده پانزده سال قبل خواندم. به خاطر دارم نویسنده در مقدمه کتاب بر یکی از اساتید تفکیکی خراسان، به تندی و به دور از ادب تاخته بود؛ الان کتاب را ندارم، گمانم این است که مقدمه را شخصی به نام رمضانی که گویا از شاگردان جناب حسن زاده آملی است نوشته بود، نه خود ایشان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

فلسفه مقدس

"... و اکنون پس از گذشت بیش از چهارصد سال از حیات این بزرگ مرد عالم اسلام و تک سوار عرصه تحقیق ( ملا صدرای شیرازی )، هنوز هیچ مکتبی را یارای مقابله و معارضه با اصول و مبانی او نیست، و تمامی مکاتب علمی و فلسفی و معرفتی دنیا باید سر تسلیم به پیشگاه این عتبه مقدسه فرود آرند، و از خرمن علوم الهی و وحیانی آن به خوشه چینی بپردازند." (سیدمحمدمحسن حسینی طهرانی، حریم قدس، قم، عرش اندیشه، 1428ق، صص51 و 52)

"... عقیده کلی من این است که خلط دین و فلسفه، نه به نفع فلسفه و نه به نفع دین بوده است، دین را از دین بودنش انداخته و فلسفه را از تحرک و پویاییش... و خدا نکند که ما بخواهیم روزی اسلام را با همین فلسفه خودمان به دنیای غرب عرضه کنیم... من اصلا" برای همین به اروپا رفتم، و به دنبال حقیقت می گشتم و می دیدم فلسفه ملاصدرا مرا قانع نمی کند، باز اشکالاتی دارد، و رفتم اروپا و دیدم آنها بیچاره تر از ما هستند... 

حال اگر کسی هم بیاید و اینها را ترجمه کند اشکالی ندارد، اما حالا خیال نکنند که اگر این کتابها ترجمه شود و به مغرب زمین برود و آنها این کتابها را بخوانند تکانی می خورند و خیال می کنند که این کتابها از آسمان افتاده است." ( پروفسور عبدالجواد فلاطوری،مجله دانشگاه انقلاب، شماره 98-99 ،سال 72 )

این دو تکه را برای مقایسه آوردم تا ببینیم فاصله بین آراء علما در خصوص یک مکتب و روش از کجا تا به کجاست. نکات فراوان است؛ به یکی بسنده می کنم و آن موافقت با این بخش از اندیشه تفکیک گرایان است که:"حوزه دین و فلسفه و عرفان از هم جدا است". اگر قائل به این تفکیک نباشیم، به واسطه اختلاط دین و فلسفه و عرفان به اینجا می رسیم که آرا و نظرات فلان فیلسوف برایمان جنبه تقدس پیدا می کند و به اصطلاح نقل فوق "عتبه مقدسه" می شود و کسی جرات نقد یا مخالفت با آرای حضرات فلاسفه و عرفا را پیدا نمی کند.

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

کودکان غزه و غیرت اعراب

بیش از هزار سال پیش، غربیان بر بخشی از مملکت اسلامی حمله ور شده با قساوت کشتار کردند و شهرهایی را متصرف شدند. شاعری بر خلیفه وقت وارد شد و ایستاد و قصیده ای طولانی قرائت کرد؛ در آن قصیده آمده بود:

یا غارة الله! قد عاینت فانتهکی                  هتک النساء و ما منهنّ یرتکب

هب الرجال علی اجرامها قتلت                  ما بال اطفالها بالذبح تنتهب

یعنی:" ای غیرت خدا! کنون که بی حرمت شدن زنان را دیده ای که چه به روزشان آوردند، بپاخیز! گیرم مردان را به گناهانشان کشته اند، چرا اطفال را سر می برند؟ "

-----------------------------------------------------------------

ــ از مروج الذهب، ج ۳، ص ۴۷۲ و ۴۷۳ ؛ در خصوص وقایع سال ۲۲۳ هجری.

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

آموزش عملی منطق به کودکان

_ دختر: هشت، هفت، شش، پنج، اِهه!! بابا چرا وایساد؟

_ پدر : چی وایساد؟

_ دختر: همین چراغ قرمزه، چرا دیگه نمی شمره؟

_ پدر: چند ثانیه صبر می کنه دوباره می شمره.

_ دختر: هوم! خب چرا از اول به جای اینکه از 45 شروع کنه، از 55 شروع نمی کنه به شمردن.

_ پدر:  نمی دونم.

( چراغ سبز شد و پدر همانطور که دنده را  جا می زد؛ با خودش فکر کرد و توی دلش گفت: ساده ترین برداشت از این شمارش، ایست و شمارش؛ این است که به هیچ چیز نباید اعتماد کرد؛ حتی به یک ثانیه شمار چراغ راهنمایی، که زمان توقف پشت چراغ قرمز ۵۵ ثانیه ایی را ۴۵ ثانیه نشان می دهد! )  

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

روش نقد

...لازم می دانم به ماجرایی اشاره کنم که آرمان یک حق جو  به شمار می رود و در جامعه ما سخت نایاب است. آلوین پلانتینگا فیلسوفی پروتستان و وابسته به کلیسای اصلاح شده است که امروزه نامش با معرفت شناسی اصلاح شده گره خورده است. گوهر مدعای او در این زمینه است که ما ضرورتا" برای اثبات باورهای دینی خود نیازمند براهین فلسفی یا به تعبیر رایج، الهیات عقلی نیستیم. وی سالیان درازی است که این اندیشه را ترویج می کند و آثار ماندگاری در این عرصه، عرضه داشته است. فیلسوف دیگری به نام فیلیپ کویین در آمریکا زندگی می کند که سخت با آرای پلانتینگا مخالف است و سالیان درازی است که آرای او را با دقت و به تفصیل نقد می کند و این نقدها را منتشر می سازد. وی از نظر دینی وابسته به کلیسای کاتولیک است و از نظر فلسفی هواخواه الهیات عقلی یا طبیعی که بر این اصل استوار است که باورهای دینی نیازمند اثبات عقلی هستند. بنابراین این دو هم از نظر دینی و تعلقات کلیسایی و هم از نظر معرفت شناختی، در دو جبهه، مقابل یکدیگر قرار دارند.

کویین یکی از نقدهای معروف خود را پیش از نشر نزد پلانتینگا می برد و او پس از خواندن این نقد، به جای رنجیدن و رنجاندن، به نویسنده کمک می کندتا نقد خود را دقیق تر و کارآمد تر سازد. بعدها کویین این نقد را چاپ و در پایان از پلانتینگا این گونه قدردانی کرد:« من از آلوین پلانتینگا سپاس گزارم که بیشتر یک بعدازظهر را صرف بحث با من درباره دست نویس این مقاله کرد. کمتر بلندنظری از این سنخ یافت می شود که کسی به منتقدانش کمک کند تا براهین خود را بهبود بخشد».*

 --------------------------------------

*. قسمتی از مقدمه کتاب " رویای خلوص، بازخوانی مکتب تفکیک " که در دو پست قبل به آن اشاره شد، محض یادآوری و راحتی برای آنها که به کتاب دسترسی ندارند.

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

در تمنای انقلاب

و بدینگونه بود، که پس از روز " بعثت "، روز بلوغ عقل؛ و روز " غدیر "، روز بلوغ حق؛ روز سوم پدید آمد، یعنی: روز " عاشورا "، روز بلوغ خون و حماسه.

... در عاشورا دو ظلم واقع شده است: یکی بر حضرت امام حسین "ع" و خاندان پیامبر اکرم"ص" و دیگری بر خود عاشورا؛ عاشورایی که برای عدالت برپا شد، در راه تکاثر و اتراف و اسراف و اجحاف و اتلاف مال مردم مصرف می شود. کسی در عاشورا گامی برای عدالت، برنمی دارد....

و اکنون ما مسلمانانیم و دو تجدیدنظر ضروری، یعنی دو تکلیف بزرگ، در برابر عاشورا؛

الف _ تجدیدنظر در شناخت عاشورا، شناختی ژرف و گسترده، و رابطه آن با اهداف پیامبران و آرمان های قرآن؛ و سپس شناساندن آن، به همه ابعاد، و رساندن پیام آن، به همه انسان ها به نام یک وظیفه بزرگ انسانی، و یک اقدام سترگ اسلامی.

ب _ تجدیدنظر در چگونگی بهره وری از عاشورا، و بهره رسانی به انسان ها به وسیله آن، و برگزاری مراسم آن، و مناسبات متصدیان، و شرایط ضروری و بسیار مهم و لازمه الرعایه وعاظ حسینی و ذاکران و رسیدگی ضروری به وضع مداحان و هیئت های عزاداری، و چگونگی اشعار و ادبیات عاشورا، و خلاصه بازسازی « فرهنگ عاشورا »، در جهت هرچه بیشتر عمق بخشیدن به آن، و بهره رسانی و ساخته شدن و سازندگی به وسیله آن، و گسترش دادن نفوذ آن، در نسل ها و عصرها... به منظور رهایی خلق ها از باطل و ستم و رسیدن به حق و عدالت...

...و جز « نظام عامل بالعدل »، یعنی مجری عدالت به نحو احسن، در همه چیز و در همه جا و برای همه کس، هیچ حاکمیتی اسلامی نیست. و جز « جامعه قائم بالقسط »، یعنی جامعه سرشار از عدالت، هیچ جامعه ای قرآنی نیست. و جز گرفتن حقوق مظلومان از توانگران و رساندن به دست آنان، هیچ اصلاحی و حرکتی عاشورایی نیست.

نوشته اند که حضرت امام حسین "ع"، جلو کاروانهایی را که از یمن و آن اطراف به مدینه می آمد تا روانه دمشق (دربار معاویه) شود می گرفت؛ و می فرمود، هرچه اموال شخصی است جدا کنید. آنگاه هر چه _ به اصطلاح _ متعلق به دولت بود و برای معاویه و مصارف دربار او می رفت، همه را مصادره می کرد، و میان فقیران و کمبودداران و نیازمندان اهل مدینه و اطراف تقسیم می کرد. این است حرکت خداپسندانه عاشورا آفرین تاریخ، خورشید فروغ گستر حق و عدل...

...و پیامبر اکرم فرمود: _ مردمی در آخرالزمان خواهند بود، که دستشان به پیامبر نرسد، و امامشان نیز غائب باشد. و آنان، از راه کتابی «نوشته هایی روی کاغذ» ایمان آورند« و ایمان خود را نگاه دارند ».

پس در آن هنگامها _ و در هر برهه ای از تاریخ _ که پیمان شکنان پیمان شکستند، و انقلاب به « غیر انقلاب » تبدیل شد، و ظلم و سرمایه داری و فقر و محرومیت و نابسامانی معیشتی و اخلاقی رواج یافت، باید به خواندن کتابهای معتبر دینی روی آورد، و از ستیغ « ارزشبانی » گامی نیز فرود نیامد، و در پیکر انقلاب روحی تازه دمید، و ارزشهای متعالی را ارزشبانی کرد، و به سخن انفجار آفرین، بلکه ذات انفجار امام صادق «ع» _ با همه وجود _ گوش فرا داد: _ خواهان « انقلاب » باشید، زیرا با انقلاب است که جباران نابود می شوند. و زمین از لوث وجود فاسقان پاک می گردد.

و این فاسقان _ اغلب _ سرمایه دارانند، که هم خود به فسق و فجور و اتراف و اسراف مشغولند، و هم آفریننده فقر و تبعیض و محرومیت در جامعه اند، و فقر نیز از عوامل فساد و فسق است. و فقیران و محرومان، از محرومیت و عقب افتادگی که سرمایه داران و متکاثران بر آنان تحمیل کرده اند، از تربیت های دینی و اجتماعی محروم گشته اند، و  _ اغلب _ به فسق و فساد سوق داده شده اند.

پس انقلابی که طاغوت اقتصادی در آن، از میان نرود، بلکه بسیار قوی تر هم بشود، به نص سخن منقول از امام صادق "ع"، « انقلاب » نیست.

... و عاشورا که با هیچ حاکمیتی بیعت نکرد، می رود تا با مهدی "ع" بیعت کند، و در نماز فلسطین تکبیر گوید: الله اکبر...

                                             گلچینی از آثار عاشورایی استاد محمدرضا حکیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

ادب نقد

جدیدترین عکس استاد محمدرضا حکیمی"امروزه مکتبی به نام تفکیک به بازار آمده، و با طرح نقصان و عدم کفایت قوه عاقله بشری در تمییز حق از باطل و قصور از وصول به مرتبه معرفت و شناخت عالم وجود، حجیت و کارآئی این اعجوبه عالم خلقت را انکار نموده اند، مدعیان این روش انحرافی نه تنها هیچ بوئی از مبانی فلسفی و قیاسات برهانی عقلی نبرده اند، بلکه حتی نسبت به سایر معارف اسلام و شناخت صحیح از حقائق شرع مبین کمیتشان لنگ و از مرحله به کلی پرت می باشند....

در این روش همچون اشعری گری معیار و ملاک حجیت و التزام صرفا بر پایه تعبد است و بس، بدون هیچگونه فهم و ادراک و شعور نسبت به قضایا و مفاهیم راقیه معرفت و عالم وحی و تشریع....

مکتب تفکیک در خوابی عمیق و غفلتی غریب، به دور از ادراک حقائق در محدوده توهات و تخیلات دست و پا می زند، و نمی داند که ره به کجا می برد؟ ...

دیگر سخن سخیف و باطل مکتب تفکیک آن است که واردات قلبیه و مکاشفات روحانیه و نوریه اصحاب معرفت و شهود را انکار، و آن را از حیز حجیت و دلالت خارج نموده اند....

در مکتب بی اساس و پوچ تفکیک گویا هیچ مرتبه و منزلتی برای حرکت سالک و مومن به سوی عوالم ربوبی و انکشاف حقائق عالم وجود، وجود ندارد....

نتیجه اینکه مبانی این مکتب من درآوردی و بی پایه از نظر شرع مقدس اسلام و مکتب اصیل اهل بیت عصمت قطعا مردود، و پویندگان آن در وادی ضلالت و حیرت ضال و گمراه و متحیر خواهند شد."

آنچه در بالا آمد تلخیصی بود از صفحات 47 تا 71 کتاب حریم قدس، مقاله ای در سیر و سلوک الی الله، نوشته سید محمد محسن حسینی طهرانی، انتشارات عرش اندیشه، قم، 1428. منبع من در نقل فوق نشر الکترونیکی این کتاب در سایت مکتب وحی است که آدرسش اینجا است. این کتاب به عنوان مقدمه ترجمه فرانسه کتاب شریف" لب اللباب در سیر و سلوک اولی الباب" نوشته مرحوم آیت الله سید محمدحسین حسینی طهرانی، نوشته شده است.

گرچه به قول جناب صائب:" هر که اوقات کند صرف به نقادی خلق  می رود زود تهی دست ز بازار برون " اما ناچارم با تمام احترامی که برای اهل عرفان و سلوک قائل هستم، بگویم برایم بسیار عجیب است  کسی مدعی سلوک آن هم از نوع اخلاقی اش باشد، و این همه خودبرتر بینی و خود را عین اسلام انگاشتن و دیگران را جاهل و عوام خطاب کردن، در نوشته اش موج بزند.

این که مقدمه کتابی با موضوع عرفان عملی، چه ارتباطی با نقد یک مکتب اعتقادی آن هم با این سبک و روش دارد؛ بماند. همچنین در اینجا وارد بحث محتوایی و تحلیل نقد ایشان بر مکتب تفکیک نمی شوم* تنها نوع خطابها و ادبیات بکار رفته در این به اصطلاح نقد، آن هم از جانب کسی که خودش را جانشین پدر و بقیه السلف " فقهای عارف مکتب نجف " و در امتداد مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم سیدعلی قاضی می داند، برایم بسیار عجیب است. 

محض یادآوری، در اینجا نوع نقد و سلوک در برابر مخالف را از ماجرای حضرت امام جعفر صادق ع با ابن ابی العوجاء ماتریالیست را از نوشته مرحوم استاد مطهری بازگو می کنم، تا فاصله ادعاها با حقایق محاسبه شود و یادمان بیاید در سرچشمه آب طعم، رنگ و بوی دیگری دارد. 

"در زمان امامت حضرت امام جعفر صادق ع یکی از مادی گرایان معروف آن زمان به نام ابن ابی العوجا در مدینه و در مسجد پیامبر با دوست خود نشسته و به صحبت مشغول بود. دوست ابن ابی العوجا با اشاره به قبر مطهر پیامبر ص می گوید چه می گویی درباره این مرد؟ و ابن ابی العوجا در جواب می گوید: مرد عجیبی بود! تحولی ایجاد کرد، اما پیامبر نبود و اصلا خدایی نیست که پیامبری باشد! در اینجا مفضل از یاران امام صادق علیه السلام آشفته شده به دو مرد مادیگرا می گوید: آیا خجالت نمی کشید! در کنار قبر پیامبر نشسته چنین می گویید! در این زمان ابن ابی العوجا می گوید ابتدا بگو تو کیستی؟ اگر عوامی که ما را با تو کاری نیست. اگر اهل علمی بگو مرادت کیست؟ آن طور که پیداست از طرفداران جعفر صادق هستی! اگر چنین است بدان و آگاه باش که ما نزد خود او که امام تو است سخنانی بزرگتر از آنکه شنیدی می گوییم و او بدون ناراحتی و مستدل جواب ما را میگوید. مفضل از آنجا با ناراحتی نزد امام می رود و شرح ماجرا می گوید. امام صادق علیه السلام خطاب به مفضل می گویند بهتر است به جای ناراحتی چند روز بیایی تا تو را علم توحید بیاموزم تا از این پس بتوانی بدون ناراحتی در برابر کافران سخن بگویی و اینگونه کتاب توحید مفضل نوشته می شود."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*. برای دیدن نقدی اصیل و جانانه، همراه با مراعات ادب و احترام در خصوص مکتب تفکیک، با پی گفتاری مغتنم با عنوان "ده نکته درباره نقد" ؛ دوستان را ارجاع می دهم به کتاب خواندنی و آموزنده "رویای خلوص، بازخوانی مکتب تفکیک" نوشته دکتر سیدحسن اسلامی، انتشارات صحیفه خرد، قم، چاپ اول ۱۳۸۳ .

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

سوزنی به خود ، موشکی به اسرائیل3

گاهی اوقات که قضیه زد و خورد اسرائیل و فلسطینیها اوج می گرفت و سر و صدای دستگاه رسانه ای حکومت جمهوری اسلامی به " وا اسلاما، وا مسلما " بلند می شد. از برخی آقایان علمای سنتی (منکرین ولایت فقیه) می شنیدم ما شرعا" در قبال ایشان وظیفه ای نداریم این آقایان فلسطینی، سنی ناصبی (دشمن ائمه شیعه) هستند. این را می گذاشتم به حساب مخالفت و به نوعی لجاجت آخوندی آقایان با روحانیت حاکم و سیستم ولایت فقیه. اما حالا به لطف گسترش ارتباطات و دسترسی بیشتر به اخبار، صحت و بی غرضی آقایان اهل علم سنتی تایید می شود. به خلاصه ای از یک خبر در خصوص حماس که در ادامه می آید توجه بفرمائید( آدرس خبر اینجاست.):


" گفتنی است جنبش سلفی حماس همواره موضع دفاع از صدام را سر لوحه سیاست خارجی خود قرار داده ... این جنبش در مواضع دیگری برای ابو مصعب زرقاوی رهبر گروهک تروریستی القاعده نیز مجلس ختم گرفته بود و هم چنین با ارسال تعداد زیادی انتحاری فلسطینی از سوی جنبش مذکور برای کمک به الزرقاوی در جنایات او شرکت کرده و می توان از انفجارهای روز ده محرم در کربلای مقدس در سال 2004 و هم چنین انفجار مسجد براثا در سال 2006 که صدها شهید برجای گذاشته بود نام برد.

هم چنین گفته یکی از رهبران حماس در مصاحبه وی با کانال الجزیره قطری مبنی بر اینکه "سننتصر على اسرائيل كما انتصر يزيد على الحسين/ بر اسراییل پیروز خواهیم شد هم چون پیروزی یزید بر حسین " هیچگاه از اذهان مردم عراق پاک نخواهد شد."

من موافق کشتار مردم غزه و فلسطینی ها نیستم و معتقدم باید جلوی صهیونیست ها را با تمام قوا گرفت. اما می پرسم چرا حکومت ما،موضع و نقشی در سیاست خاورمیانه و بازیگران آن برعهده می گیرد، که دوگانگی بین اعراب را تشدید می کند و آنان را در کنار اسرائیل و در مقابل بخشی از مردم فلسطین و ما قرار می دهد؟ چرا باید دعوای گروه های سیاسی فلسطینی و حامیان ایشان بر سر قدرت، زمینه را برای اسرائیل فراهم کند تا این همه زن و مرد و کودک را به قتل برساند؟ جمهوری اسلامی در قبال گروه های سلفی و ضد شیعه فلسطینی خط قرمزی دارد یا خیر؟

این نوشته، بهانه ای برای طرح این پرسش بنیادی بود که، چرا در طول سی سال حکومت ولایت فقیه، نزدیک ترین هم پیمانها و شرکای سیاسی جمهوری اسلامی، حکومت های ملحد و ضد دینی شوروی و بلوک شرق سابق، چین، کوبا، کره شمالی و... بوده اند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

سوزنی به خود ، موشکی به اسرائیل2

ما چه می کنیم؟

کوتاه سخن اینکه هیچ! ما و حاکمان ما، با هم در صف عمله و اکره سیستم جهانی صهیونیسم، دانسته و ندانسته مشغول خدمت به اربابان مستکبر جهان هستیم. واقعیت رویدادهای بین المللی نشان می دهد تمامی محاسبات اربابان بر اساس مقادیر قابل اندازه گیری و شمارش است، و هیچ چیز را به عوالم غیب و ماوراء حواله نمی دهند. تنها حقیقت مقبول ایشان پول و سرمایه های عینی است. اگر رژیم مخالف یا ساز ناکوکی را هم تحمل می کنند، نه از سر ضعف و ناتوانی است (برخلاف تصور باطل ما) که از سر محاسبه و برآورد هزینه و فایده است. آنها سر در حساب دارند، همچون خودکامگان همه چیز را در دو مقدار 0 و 100 (با ما ، بر ما) خلاصه نمی کنند، آنها مقادیر بین 0 تا 100 را به دقت در نظر می گیرند و به حساب می آورند. گاهی سال ها طرف مقابل شان را برنده نشان می دهند تا در موقع لازم تمامی هزینه و سود مناسب را برگردانند؛ گاهی مخالف را تحمل میکنند تا به سودی حتی 5/0درصدی دست یابند و...

برای اربابان جهان مهم این است که همیشه توازن حتی در بدترین شرایط با حداقل سود و کمترین میزان هزینه به نفع ایشان باشد؛ با این شرایط دیگر تحمل هر حرف و ادعایی از هر شخص، رژیم و تفکری در این معادله قابل قبول و پذیرفته است.

ما چه می کنیم؟

با ذکر یک نمونه، می توانیم موقعیت خود را در تعاملات منطقه ای و جهانی به راحتی ارزیابی کنیم، و فاصله حرف ها و ادعاها ( مثل مبارزه با استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل ) را با واقعیت ها تعیین نمائیم. فکر نمی کنم موقعیت و جایگاه کشور امارت متحده عربی در جهان و تعاملات بین المللی آن نیاز به توضیح و تفسیری داشته باشد. به دو خبری که در پی می آید توجه کنید و نوع تعامل جمهوری اسلامی با یک عنصر دسته چندم استکبار را ملاحظه نمائید و بعد در خصوص واقعیت مبارزه با اسرائیل و بوق و کرنای وقایع غزه در رسانه های جمهوری اسلامی قضاوت نمائید:

1_ امارات متحده عربي در دو دهه اخير توانسته در سطح اقتصاد جهاني براي خود جايگاه قابل توجهي دست و پا كند و اين موفقيت خود را مرهون مشاوره با كارشناسان جهاني اقتصاد مي داند. اين مشاوران نظرات خود را با پاره اي شيطنت ها در آميخته اند و در نهايت عملكرد منطقه اي امارات متحده در اقتصاد خاورميانه به گونه اي بوده كه اثرات منفي و بعضا مثبتي را بر اقتصاد ساير كشورها به جاي گذاشته است.يكي از اين سياست هاي اقتصادي، جذب سرمايه هاي سرگردان كشورهاي همسايه و تشويق سرمايه گذاران در بخش زمين، مسكن و مستغلات است. اما اين اتفاق چگونه رخ داده و چه عواملي در پشت پرده آن وجود دارد؟چگونه شيخ زايد(رئيس پيشين امارات) و شيخ محمد(حاكم دبي) توانستند نقشه جمع آوري سرمايه ها را كه انگليسي ها براي آن ها طراحي كرده بودند به مرحله عمل برسانند و اين گونه اقتصاد خاورميانه را تحت الشعاع اين برنامه قرار دهند؟ جايگاه سرمايه هاي ايراني در اين پازل كجاست و اهداف شركت هاي ايراني فعال در امارات چيست؟ اين وضعيت به كجا خواهد انجاميد؟ و اين كه بايد چگونه عمل كنيم تا مانع از فرار سرمايه ها به آن طرف آب شويم. امارات متحده عربي برنامه بلندمدتي را براي جذب سرمايه هاي ايران طراحي كرده و با استفاده از قوانين وضع شده در تلاشي مضاعف افراد را براي سرمايه گذاري در بخش املاك تشويق مي كند و به اين ترتيب روز به روز بر ثروت خود با استفاده از سرمايه هاي ديگران مي افزايد. اين در حالي است كه با نگاهي ژرف به قضيه متوجه مي شويم كه امارات متحده عربي فقط رونق تجاري دارد و نه توليدي؛ و اين رونق را نيز مرهون خارجيان است كه البته اين در نوع خود توانايي در خور توجهي براي اين كشور است كه توانسته اين چنين خارجيان را تشويق به سرمايه گذاري كند.براساس آمارهاي منتشر شده توسط موسسه مطالعاتي ارتباطات آزاد تا پايان سال ٢٠٠٦ ميلادي، بيش از ٤٠٠ هزار ايراني در امارات زندگي و كار مي كرده اند و تا همين زمان ٦ هزار و ٥٠٠ شركت نيز توسط ايراني ها در دبي به ثبت رسيده است كه از اين تعداد حدود ٢ هزار و ٨٠٠ شركت در زمينه خريد و فروش املاك و ويلا فعاليت دارند. جالب آن كه اين ميزان به گفته كارشناسان، اكنون به ٨ هزار شركت رسيده است و حدود ٦٠ درصد صاحبان شركت ها در دبي ايراني اند. نكته تاسف بار براي ما و خوشايند براي شيوخ امارات اين است كه تا پايان سال ٢٠٠٦ ميلادي سرمايه ايراني ها فقط در دبي به ٣٠٠ ميليارد دلار رسيده و برآورد شده است كه اين رقم تا اول سال ٢٠١٠ ميلادي به ٥٠٠ تا ٦٠٠ميليارد دلار برسد و اگر سرمايه گذاري ايرانيان در بورس دبي نبود، اين بازار در سال٢٠٠٥ميلادي سقوط مي كرد، سرمايه هايي كه مي تواند اقتصاد بيمار كشورمان را جان تازه اي ببخشد. (سایت خبری ایران،  May 15,2008 ، به نقل از روزنامه خراسان )

2_ وقتي خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران (ايرنا) روز گذشته از امضاي تفاهم نامه برقراري 215 پرواز هفتگي بين ايران و امارات عربي متحده تا پايان دهه جاري ميلادي خبر داد اولين سوالي كه به ذهنم خطور كرد اين بود كه مگر همين حالا تعداد پروازهاي هفتگي به امارات كمتر از اين تعداد است؟ وقتي براي اولين بار در سال 1384 به اميرنشين دبي سفر كردم تا مدت ها در تلاش بودم آمار دقيق پروازهاي روزانه بين ايران و امارات را به دست آورم اما همه تلاش ها كه از تماس با شركت هاي هواپيمايي گرفته تا طرح درخواست از سازمان هواپيمايي كشوري را در برمي گرفت به در بسته خورد و گويي مساله اي به همين سادگي را هم بايد موضوعي محرمانه و رازي سر به مهر تلقي كرد.با اين حال پرس وجو از آژانس هاي خدمات هوايي به خوبي گواه اين واقعيت بود كه ماركوپولوهاي وطني اشتياق زيادي به ديدار از قلمرو نيم وجبي دبي نشان مي دهند. كنكاش ها مويد اين واقعيت بود كه تعداد پروازهايي كه از فرودگاه هاي بين المللي تهران، شيراز، اصفهان، تبريز، مشهد و چند مركز استاني ديگر روانه دبي و ابوظبي مي شوند بيش از 25 پرواز در روز است.رقم خوشبينانه 25 پرواز در روز را در عدد 200 (ميانگين تعداد مسافران هر پرواز) ضرب كنيد تا شما هم به اين استنتاج برسيد كه با سفر روزانه 4،5 هزار نفر از ايران به امارات، ايراني ها علاقه خاصي به امارات و بخصوص اميرنشين دبي دارند. اگر تعداد مسافران ورودي روزانه از ايران به دبي را در مبلغ يك ميليون تومان (ميانگين 400 هزار تومان بابت تور 4 روزه و 600 هزار تومان خريد و گشت وگذار در مقصد) ضرب كنيد به عدد نجومي 5 ميليارد تومان در روز مي رسيد يعني ماركوپولوهاي وطن دوست ما روزانه 5 ميليون دلار به جيب شيخ هاي اماراتي مي ريزند! اين كه چرا مردم ما تا بدين حد براي سفر به امارات رغبت نشان مي دهند مساله اي است كه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري بايد پاسخگوي آن باشد و اين كه چرا اين ماركوپولوها بي توجه به ادعاهاي جسورانه كشوري كه تمامي پيشينه اش از 37 سال فراتر نمي رود باز هم حاضرند آن كشور را به عنوان مقصد سفر خود انتخاب كنند، مساله اي ديگر است. به هر حال جمع اين دو در كنار هم باعث مي شود هر ايراني وطن دوستي احساس غم و اندوه كند. بويژه وقتي هر از چندگاهي خبرهايي در مورد رفتارهاي نامناسب اماراتي ها با مسافران ايراني مي شنويم.( روزنامه جام جم ، شماره 2457 ، مورخ 1/10/87)

3_ به مسائل غیر رسمی از قبیل ارسال و اهداء دختران جوان ایرانی به شیوخ اماراتی، انتقال دلارهای نفتی توسط دولت به آنجا و ... که شنیده ایم، استناد نمی کنم.

ما چه می کنیم؟

هیچ! ما با سابقه تمدنی چند هزار ساله،و با همراهی حاکمان الهیی که بر ما حکومت می کنند، در قبال ملتی بیابانی و حکومتی با عمری حداکثر چهل ساله این چنین ضعیف و زبون رفتار می کنیم.حال چطور باید باورمان شود که پشت این همه هیاهو و وا اسلاما، وا انسانا، وا غزه حقیقتی دنبال می شود، و قرار است از پی این همه حقی به جای خویش بازگردد.                یاعلی

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

سوزنی به خود ، موشکی به اسرائیل1

آیا اسرائیل بار اول است که این طور آدم کشی می کند؟ آیا کشتار غزه، بار آخری خواهد بود که اسرائیل قتل عام راه می اندازد؟

کشتار و قتل عام، سبوعیت و ددمنشی از شرایط ضروری ادامه حاکمیت هایی است که بر پایه ظلم و غصب و اشغال شکل گرفته اند. سال ۱۹۴۸ کشتار بی رحمانه تمامی ساکنین ( مرد، زن و کودک ) دو روستای کفر قاسم و دیر یاسین (از سرزمین های اشغال شده فلسطین در سال ۱۹۴۸) توسط جوخه های ترور صهیونیست ها. سال ۱۹۸۲ کشتار آوارگان فلسطینی ( مرد، زن و کودک ) ساکن دو اردوگاه صبرا و شتیلا در حومه بیروت و نمایش پشته هایی که از کشته ها ساخته شده بود توسط جوخه های مرگ ارتش اسرائیل. سال ۱۹۹۶ کشتار آوارگان فلسطینی ( مرد، زن و کودک ) پناه گرفته در مقر سازمان ملل در روستای قانا در جنوب لبنان با گلوله باران توپخانه رژیم صهیونیستی.و سال 2006 کشتار 1200 غیرنظامی لبنانی در جریان جنگ 33 روزه با حزب الله لبنان (در این جنگ، نیروی هوایی رژیم صهیونیستی 15 هزار بار مناطق مختلف لبنان را بمباران کردند، نیروی دریایی این رژیم هم در مدت 8 هزار ساعت دریانوردی، نواحی ساحلی لبنان را به منظور تنگ‌تر کردن حلقه محاصره، بی وقفه گلوله باران کردند و نیروی زمینی ارتش صهیونیستی هم دستکم 160 هزار گلوله توپ، 2500 گلوله خمپاره به سوی لبنان شلیک کردند. ) این چند نمونه، تنها سرفصل هایی از کتاب کشتارهای رژیم صهیونیستی است.

ما چه می کنیم؟

این روزها اکثریت مردم به لطف شرایط خوب اقتصادی چنان مشغول روزمرگی هستند، که برایشان وقتی برای مسائل دیگر باقی نمی ماند. به اطراف خود دقت کنیم، چند نفر را سراغ داریم که با داشتن زن و فرزند، دچار مشکل اقتصادی نیستند و برای لقمه ای نان از صبح تا شب، سگ دو نمی زنند. البته تحت پروپاگاندای رسانه ای جمهوری اسلامی، برخی با دیدن صحنه های دلخراش کشتار، وجدان بشریشان معذب و دلشان ریش می شود. عده ای دیگر که در شرایط گرانی و تورم بوجود آمده از سوی حاکمیت و دولت عدالت محور، استخوان هایشان خورده شده است، خود را محق تر به دلسوزی و جانبداری از سوی حاکمیت دانست و با دیدن چندباره این صحنه ها، واکنش نشان داده و مرگ را حق فلسطینی ها دانسته و می گویند:" اسرائیلی ها از زیر خاک که بیرون نیامده اند، عده ای از همین فلسطینی ها و اعراب زمین هایشان را به یهودیان فروختند و پای صهیونیست ها را به فلسطین باز کردند. حالا هم خودشان باید سزای خبط و خطایشان را پس بدهند، دولت اگر در دفاع از مظلومین و محرومین صادق است به وضعیت فلاکت بار مردم خود رسیدگی و اهتمام داشته باشد و درآمد ملی را خرج ملت خود کند و دست دزدها و دلالان و غارت گران اقتصادی را از سر مردم کوتاه کند." و در آخر هم، عده قلیلی از کودک عقلانی که دست پرورده خود رژیم هستند به همراه بازی برخی بازیگران و بازی گردانان صحنه ها،با بازی هایی مثل سنگ پرانی به سفارت فلان کشور و یا ورود غیرقانونی و کنترل شده به باغ قلهک سفارت انگلیس و یا تهدید به اشغال سفارت فلان کشور عرب دیگر و تحصن در فرودگاه سرخودشان را گرم می کنند و چه فکرها که نمی کنند( در کودکی این برادران همین بس که فرق شرایط سیاسی کشور در آبان سال 58 و عدم استقرار دولت مقتدر در آن روزگار را با وضعیت فعلی حاکمیت تثبیت شده نظام ولایت مطلقه در دی 87 را درک نمی کنند و به چنین بازی های کودکانه ایی مشغول می شوند و لذت هم می برند).

حقیقتا" ما چه می کنیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

انحراف شناسی2

پیامبر، مغز و گوهر دین ( ولایت ) را ابلاغ کرد و آنگاه وفات یافت. هنوز پیکر رسول الله در خاک نیآرمیده بود که منافقان اساس دین را در خاک کردند و کافر شدند ( قال الصادق ع: ارتدّ الناس بعد الرسول الله الا ثلاث ). آنان که از دیگر ناس به رسول نزدیکتر بودند، مهمترین امر خدا و رسول را به کناری نهاده و دلخواسته خویش را علم کردند و مردم را تا امروز به گمراهی کشاندند.با آنکه در جای دیگر، کلام وحی هشدار لازم را در خصوص  استغناء و استقلال شریعت محمدی از حیات و ممات رسول به صراحت اعلام کرده بود ( آیه: محمد جز رسول  خدا نیست، اگر او بمیرد یا کشته شود، آیا به جاهلیت پیشینیانتان برمی گردید؟ )؛ پس از مرگ پیامبر، مردم به گونه ای دیگر کافر شدند، آنان مهمترین اصل دین را زیرپا گذاشته و گمان بردند که از دام کفر رهیده و مسلم مانده اند. اینجا انحراف با اشاره به مسئله کنار گذاشتن عینیت ولایت ( شخص امیر المومنین علی ع ) نشان داده نمی شود؛ بلکه می توان مسئله را این طور تحلیل کرد که با تخلف از این امر، مردم از نزدیک شدن و رسیدن به اس و اساس اسلام باز ماندند.

همین روش شناسایی انحراف را، در مورد حرکت اسلامی سال 57 مردم ایران می توان به کار برد و نتایج را رصد کرد؛ و به سادگی میزان استقامت در مسیر، انحراف و یا عقب گرد جریان انقلاب را نشان داد. در اینجا نیز می توان برای سادگی، موضوع را فقط در مقایسه کلام بنیانگذار جمهوری اسلامی و آنچه اکنون ترویج و گفته می شود، خلاصه کرد. مطالعه منابع گفتاری و نوشتاری حضرت خمینی در خصوص اسلامی که او مدنظر داشت، نشان می دهد که وی از زمان شروع رسمی و علنی فعالیت های سیاسی اش تا زمان مرگ، خطی مشخص و تکاملی را در معرفی اسلام و حکومت اسلامی و شناخت دشمنان آن طی می کند که درست از همان قاعده عمومی نزدیک شدن به مغز و اساس و کنار زدن لایه لایه حجاب ها و موانع سر راه پیروی می کند. ایشان ابتدا از موضع ارشاد و نصیحت، از شاه می خواهد که دشمنان خویش را شناسایی نماید و در صف مقابل مردم قرار نگیرد. با بی اعتنایی و گستاخی شاه، ایشان وی را به عنوان دست نشانده قدرت های بزرگ معرفی کرده، موضع سخت و استقلال خواهانه ایی در برابر نیروهای استکباری و بخصوص آمریکا و شوروی، اتخاذ می نماید. این موضوع تا پیروزی انقلاب و پس از آن ادامه دارد که تبلور آن را در شعار نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی می توان مشاهده کرد. با استقرار نظام ولایت فقیه و  تغییر موضع از مبارزه سیاسی به حکومت داری و اداره کشور؛ و در جریان لمس مسائل و مشکلات جامعه، ایشان ضمن حفظ مواضع قبلی در برابر ابرقدرت ها، موضوع اسلام ناب محمدی و اسلام آمریکایی را تعریف می نماید.( این اصطلاح درست پس از واقعه کشتار حجاج ایرانی در مکه، در ایام حج سال 1366 در ادبیات سیاسی ایشان متولد می شود و تا آخرین پیام ها به شکل مرتب تکرار، تبیین و تشریح می شود.) واضح است این اصطلاح و جداسازی، مصداقی در خارج از جامعه اسلامی ندارد و مثلا" مربوط به جامعه آمریکا نیست، و موضوع مربوط به درون جامعه اسلامی است. در این مقطع، ایشان با وضع این اصطلاح و بسط و نشر آن، جبهه تازه ای در درون جامعه انقلابی می گشاید که نشان از درک عمیق و صحیح ایشان از دیدگاه های رایج، مشکلات جامعه و حکومت اسلامی دارد. این تفکیک دقیق، که در همان زمان گرایش غالبی از روحانیت و مسئولین سیاسی را به واسطهء منش و رفتار سیاسی و اجتماعی شان در معرض اتهام گرایش اسلام آمریکایی قرار داد، گام دیگری در جهت نزدیک شدن به اصل و اساس اسلام بود.

اما پس از ایشان، مشاهده می شود که موضوع به دست فراموشی سپرده شده و اسلام انقلابی و مبارز معرفی شده توسط حضرت خمینی، از سیر تکاملی خویش بازمی ماند؛ رشدی که بر اثر درک شرایط و برخورد واقع بینانه با مشکلات، جبهه مبارزه را تا درون صفوف انقلابیون رسانده بود و آنان را وادار به اتخاذ موضع، در قبال تقسیم بندی، اسلام ناب محمدی و اسلام آمریکایی کرده بود، به تدریج عقب گرد کرده و در قالب الفاظی نظیر دشمن، استکبار، آمریکا و در جاهایی با قلب ماهیت موضوع تفکیک صفوف، در قالب عبارت خودی و غیرخودی ( هرکس با ماست، خودی است وگرنه غیرخودی است )، نمایان و تکرار می شود.... احتمالا" از همین مختصر می توان به شناسایی انحراف ها و چگونگی شناسایی آن، مثلا" با برهم زدن الویت های مبارزه، پی برد؛ می توان رشد یا توقف یک حرکت را زیر نظر گرفت و به قضاوت نشست.  

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387  توسط جواد خراساني  | 

انحراف شناسی1

با اندکی تسامح در جزئیات، می توان سیر تکاملی تحرکات فکری، اجتماعی، سیاسی و ... را دارای قاعده ایی واحد و قابل تکرار و تجربه دانست؛ همان که در ادبیات دینی، سنت الهی نامیده شده است. با ذکر مثالی ساده، موضوع وضوح کافی خواهد یافت. می دانیم برای رسیدن به مغز گردویی، ابتدا زمینه های رشد درخت را فراهم می آوریم و آفات را از آن دور می کنیم تا درخت به بار بنشیند. بار را که چیدیم برای رسیدن به مغز، اول پوست سبز ضخیم را، سپس پوست خشبی سخت را می شکنیم. مغز را که از این دو پوست سخت و مزاحم  پاک کردیم ، می توانیم برای داشتن مغز گردویی خالص،پوست نازکی که مغز را در برگرفته است را با کمک خیساندن در آب نمک از آن جدا کنیم. حالا محصول نهایی که مغز گردوی خالص و ناب است را در اختیار داریم. پس برای رسیدن به اصل و اساس چیزی، راه آن است که ابتدا عوامل محیطی مناسب را برای رشد فراهم آورد و سپس عوامل مزاحم و موانع رشد را از بین برد و همواره از محصول در برابر خطرات محافظت کرد و در آخر برای دستیابی به اس و مخ آن چیز لازم است لایه لایه پرده ها و حجب را کنار زد و از میان برداشت تا شاهد مقصود را در آغوش کشید.

به تاریخ سری بزنیم، صدر اسلام و دوره حیات رسول الله ص را مرور کنیم؛ خواهیم دید که جریان عرضه و تکامل حیات اجتماعی دین مبین از همین الگوی فوق الذکر متابعت می کند. رسول ابتدا مراحل خودسازی شخصی را می گذراند و برگزیده می شود و رسالت بر دوش ایشان قرار داده می شود؛ بذر دین را در دل کفر می کارد و آن را به بار می نشاند و بعد همزمان با توسعه مهربانی و اخوت در میان ایمان آورندگان، با شدت و غلظت کفر را از محیط رشد اسلام ریشه کن می کند و سپس در پرده ایی بالاتر به سراغ دشمن قدرتمند خانگی، نفاق و منافقین می رود و در آخر و انتهای ماموریت خویش، هم در آخرین آیاتی که بر او نازل شد و هم در آخرین ماموریتش، اس و اساس دین اسلام را که امر ولایت و هدایت انسان هادی است را، در جریان غدیر به انجام می رساند.

با فراگیری و به کارگیری روش فوق می توان سیر تحول هر آنچه که مدعی داشتن مغز و اساس است را  آزمود و محک زد و نقاط و بزنگاه های انحراف را شناسایی کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387  توسط جواد خراساني  |