تبليغاتX
چشم در تاريكي

چشم در تاريكي

کیمیای کودکی

آدم بزرگ ها ... عاشق عدد و رقم اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره چیزهای اساسی اش سئوال نمی کنند. هیچ وقت نمی پرسند:« آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟ » می پرسند:« چندسالش است، چندتا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟ » و تازه بعد از این سئوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند.

اگر به آدم بزرگ ها بگوئید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما" بهشان گفت یک خانه چند صدمیلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: ـ وای چه قشنگ!

                                                                                                   تکه ای از شازده کوچولو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

ابرمرد

ذهن خلاق آفرینندگان هر قومی قامت ابرمرد افسانه ای خویش را در اوجگاهی از عظمت، قدرت و پیروزمندی به تصویر کشیده و چون مرگ را چاره ای نیافته، نقطه ضعفی در موضعی از اندام روئین شده پهلوان خویش باقی نهاده است تا مرگ از روزن آن معبری برای حضور در داستان مرد روئین تن داشته باشد. تا او زمینی بماند و مردنی. پاشنه آشیل، کمرگاه زیگفرید، موی سامسون و چشم اسفندیار؛ درگاه های نفوذ مرگ در تن روئین تنان است. اینک چرا در فرهنگ یونان پاشنه پا، در اسکاندیناوی کمرگاه و بین دو کتف، در دین یهود موی سر و در فرهنگ ایران چشم نقطه ضعف پهلوان روئین تن انتخاب گردیده است، نکته ایی  است در خور تامل.... و روئین تن تجلی انسان کامل زمینی است.

در جنگ ها بر بدن علی صدها زخم می نشست و  تن او را رنجور می ساخت. تنها غزوه ایی که از حضور علی محروم ماند، آن وقت افروخته شد که چشم او را عارضه ایی دردمند ساخته بود. علی تنی روئین نداشت، و در آخر نیز از زخم و زهر شمشیری که از کج فهمی بر فرق سرش نشست، بر آسمان شد. اما همین علی را در آسمان و زمین، چشم خدا، گوش خدا، دست خدا، و ... خدا دانسته اند. و علی عینیت کامل خدا بر زمین است.

------------

تکمله: این که مردی، چشمش عین الله، گوشش اذن الله، دستش یدالله و همه جسم و جانش اللهی باشد، یعنی چه؟ این نکته را شاعر شوریده  یوسفعلی میرشکاک از قول بزرگی می گفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

آنِ عرفان

شب سالگرد حضرت استاد بود؛ کوبیدم رفتم قم. نزدیک مغرب رسیدم گورستان علی ابن جعفر. ابتدا زیارت مختصر مزار حضرت علی ابن جعفر، بعد در زاویه ایی پرت در همان گورستان زیارت و فاتحه ایی خواندم بر مزار مرحوم شیخ محمدجواد انصاری همدانی از مجذوبان عارف و ملازم روشن بین حضرتش مرحوم حاج هادی خان صنمی و به سمت مزار حاج شیخ روان شدم. شاگردان و دوستان استاد بر گرد مزار جمع و اواخر مراسم بود، فاتحه ایی خواندم و به سوی منزل حاج شیخ که حالا موسسه لیلة القدر است، راه افتادم.

نماز مغرب به جماعت و بعد سخنرانی و ذکر و یادی از مرحوم استاد و شام که قیمه ایی شور بود و در آخر گعده های شاگردان و جستجوگران کنجکاویی که در هریک از این گپ و گفتها سرک می کشیدند تا چیزی به چنگ آورند. من هم به دنبال پرسش ها و خواسته های خودم  و بیش از هم اطلاع ازجزوه یا باقی مانده ای از چیزی نوشتنی یا شنیدنی در خصوص  " تربیت کودک " که استاد در وصیت نامه اش تذکری نسبت به آن داده بود.گشتم، پرسیدم و چیزی کیل نیامد.

تشنگی دهانم را خشک کرده بود، ساعت از نیم شب گذشته بود، مسیر دو، سه کیلومتری تا حرم را، پیاده گز کردم. مغازه ها بسته بودند و آب شربی پیدا نشد. برای وضو به صحن مسجد اعظم رفتم ،کنار حوض وسط صحن روی آبسرد کن نوشته بود " آب شیرین" خوشحال شدم به خودم گفتم " کاش زودتر به حرم آمده بودم و دنبال مغازه و آب معدنی نگشته بودم ". جرعه ها نوشیدم تا عطش از نفس افتاد.

حالا ساعت از دو نیمه شب گذشته بود، به سمت ضریح می رفتم که در مسجد بالاسر چشمم چهره ایی را شناسایی کرد. چهره ایی که همیشه از شناخته شدن به وسیله تصویرش گریخته بود.با کتاب هایش می شناختمش و تصویرش را اول بار در کتابی که یکی از دوستانش در معرفی محلی در خراسان نوشته بود دیده بودم. استاد استادان نماز می گزارد. شعفی جانم را پر کرد، زیارت مختصری و شکر این آرزوی چندساله که حالا و اینجا برآورده گردیده بود. وصف حال آن شبم را همان وقتها اینجا نوشتم. در ردیف پشت سر استاد منتظر شدم تا ایشان از نماز و زیارتش فارغ شود و عرض ادب کنم.دعا می خواند که دو سه جوان به طرف ایشان آمدند و سلام کردند و از استاد خواستند چیزی برایشان بنویسند. استاد پرسید چکار می کنید؟ که گفتند دانشجوییم. من هم سلام کرد و به ایشان التماس دعا گفتم.

استاد عصازنان از حرم خارج شد و آن دو سه جوان به دنبال ایشان آمدند، من هم با فاصله خودم را به ایشان رساندم. سر پل آهنچی استاد منتظر ماشین ایستاد؛ یکی از آن سه دانشجو از استاد پرسید کتاب های کریشنا مورتی را خوانده است؟ استاد پرسید موضوع کتابها چیست؟ همان دانشجو گفت در مورد فراروانشناسی و نوعی عرفان مدرن است. استاد به ماشین تریلی که آن طرف خیابان پارک شده بود اشاره کرد و گفت: اگر با ریاضت به اینجا برسی که با اشاره چشمت آن تریلی را از جایی که هست به اینجا بیاوری، ولی این قدرت روحی به درد بعد از مرگت نخورد، هیچ هنری نکرده ایی که خسران نیز دیده ایی. عرفانی که به کار آخرت نیاید به هیچ نمی ارزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

یاد ایام

معرفت نفس  ( همین جا نوشتم، جمعه سیزدهم مهر 1386 )

..........................

..........................

خلاصه اینکه در طبیعت قرن بیست و یک،دو نوع انسان بیشتر نمانده است:

۱ـ نوع اول: سرگین غلطانی که در حین غلطاندن روزیش، با شنیدن صدای زنگ موبایل شانه اش را حمایل سنگینی سرگینش می کند. نفسی چاق می کند و با بجا آوردن صدای رفیق قدیمی احتمالا" سیگاری می گیراند و کمی درد دل نشخوار می کند.

۲ـ نوع دوم:همین موجودات دوپایی که در خیابان ها وول می خورند و با شنیدن زنگ موبایل شان و با بجا آوردن صدای آشنای آن طرف خط می گویند: " ده دقیقه بعد زنگ بزن، الان کار دارم ".

---------------------------------------------------------------------------------------

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد                    

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

با یاد و خاطره خوش ساعات حال و قال با عباس عزیز، ۲۱ آذر ۸۷ .

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

معامله عشق

آهای حواست کجاست؟ طلبکار خدا شدی؟

بعضی وقتها عبادتی بجا می آوری و بعد به همین خاطر، طلبکار خدا می شوی.

آخر کسی پیدا می شود بابت مغازله و عشقبازی با عشقش، طلبکار معشوقش شود؟

اینجا جای تضرع، عجز و اعتصام است؛ متاع این بازار، فقط دل شکسته است.

استاد می گفت، اینها را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

تنها خداست که می ماند

خدا، خدا، تنها خدا !

خدای خواهش شفاف آب به جاری شدن.

خدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک.

خدای انعقاد نطفه ی معنی.

و بسط ذهن مشترک عشق.

خدا، خدا، خدا، تنها خداست که می ماند.*

-----------

*. توضیح واضحات اینکه، شعر بالا تحریفی آشکار و عمدی در شعر " تنها صداست که می ماند " اثر جاودانه فروغ فرخزاد است.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

کارواش

همه اش گرد و خاک، دعوای الکی؛ نمی گذارند درست همه جا را ببینیم.شانس بیاوریم، یکی پیدا شود این کشور قراضه را از دست این راننده عوضی بگیرد؛ ببریمش سرویس اساسی و بعد کارواش تا معلوم شود چه بلاهایی سر موتورملی و بدنه اش آمده.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

از حاتم تا خمینی

حاتم طائی، عربی بیابانی در صحراهای حجاز بوده، که بواسطه جود و بخشش بسیار، شهرتی عام یافته؛ او چنان بخشنده و بخشیده بوده، که نام و شهرتش تا به روزگار ما رسیده است. آن جناب، برادری داشته که نه تنها چون او بخشنده نبوده، بلکه بسیار پست و بخیل و افزون بر اینها، بسیار به وجاهت و شهرت برادر حسد می ورزیده است. آتش حسد چنان لهیب به جان این برادر می رساند، که او برای خاموش کردن آن، دست به کاری می زند که به واسطه آن، هم شهرتی به هم زده و هم نام حاتم را آلوده کرده و هم چیزی از جیب هزینه نکرده است.

می دانید که چشمه یا چاه زمزم یادگار فرزند ابراهیم خلیل الرحمان، حضرت اسماعیل جد اعلای رسول الله، در بیت الله الحرام است. چشمه ای مقدس که به اعجاز در زیر پای اسماعیل روان می شود و تا امروز جاری است و تیمنا" و تبرکا" از آن می نوشند و سوغات اختصاصی حجاج است. برگردیم به ادامه داستان. و اما شاهکار جناب حسود خسیس این است که او تصمیم می گیرد برای دست یابی به همه آن خواسته ها در ملاء عام و روز روشن و در جلو چشم زائران در چاه زمزم بشاشد. او شاهکارش را عملی می کند و شهرت این کار تا به امروز در کنار نام او و یاد حاتم مانده است.

بیاییم به روزهای خودمان؛ نور امیدی که به واسطه نهضت و انقلاب مردم ایران، در دل میلیون ها محروم و مظلوم برافروخته شده و در کنار آن شهرت نیکی که برای حضرت خمینی حاصل شده بود؛ این روزها منور به انواری می شود که از وجود مبارک اخلاف ایشان به ویژه شخص شخیص دکتر محمود احمدی نژاد صادر می شود. به یادآوریم افاضات و اقدامات آن جناب را، چیزهایی از قبیل هاله نور، ریشه کنی مافیای نفت و همزمان بر باد دادن 200 میلیارد دلار پول نفت، ماجرای مدیران منصوب جاعل و بی کفایتی همچون دکتر علی کردان وزیر کشور، دکتر ابوالحسن فقیه رئیس سازمان بهزیستی، دکتر مهردادبذرپاش مدیرعامل سایپا و مهندس صادق محصولی وزیر کشور ( صد رحمت به هاشمی رفسنجانی و دار و دسته اش که همیشه شخص خود را از اتهام سرمایه داری (حداقل زبانی) بری معرفی کرده اند. آن وقت دولت عدالت محور وزیر کشور میلیاردر دارد، زهی وقاحت و رذالت) و در آخر، افاضه شاهکار محمود خان در خصوص پاره شدن قطعنامه دان سازمان ملل؛ جل الخالق رئیس تنها حکومت دینی شیعی و این قول و فعل. و دیگر این تفصیل شرح یک تداعی بود و ...

-----------------------

 _ حالا که اینها را می نویسم، تلویزیون یوذارسیف نشان می دهد. به ذهنم رسید بگویم، تنها نکته مثبت این سریال حرام شده، حقیقت نقش روحانیت زمان فرعون در آن است. همان نقشی که همیشه روحانیت رسمی همه ادیان و مذاهب داشته اند.        یاعلی

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

آتش غریب

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شودخاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشدهر کی شدت حلقه در زود برد حقه زرآب چه دانست که او گوهر گوینده شودروی کسی سرخ نشد بی​مدد لعل لبتناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مراراز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود وارهد از حد جهان بی​حد و اندازه شودیا همگی رنگ شود یا همه آوازه شودخاصه که در باز کنی محرم دروازه شودخاک چه دانست که او غمزه غمازه شودبی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شودکوه پی مژده تو اشتر جمازه شودآنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود

ترانه اش را به گمانم، بهرام گودرزی خوانده است. دفتر انجمن اسلامی دبیرستان،این تصنیف را مدتی در ساعات بین کلاس از بلندگویش، پخش می کرد. در آن روزهای خون و آتش میانه دهه شصت، این شور حضرت مولانا، آتش به جانم می زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387  توسط جواد خراساني  | 

یا ارحم الراحمین

سواره ام؛ می خواهم از بریدگی رفیوژ وسط خیابان تغییر مسیر دهم؛ جایی که حداکثر سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت است، همه با حداقل ۶۰ کیلومتر در ساعت می رانند و مرتب چراغ می دهند که یعنی " وایسا بذار اول من برم. "

پیاده ام؛ می خواهم از عرض خیابان بگذرم، همه سواره ها چراغ می دهند و بر سرعت شان اضافه می کنند، یعنی " اگه جونت و دوس داری وایسا بذار اول من برم "

گفتم: با این همه رشد معنویت و انسانیتی که به برکت حکومت نماینده ولی خدا نصیب این مردم خوشبخت شده؛ چکار کنیم؟

گفت: مگر نشنیده ایی آقا فرمودند در طیاره ها برایمان نمازخانه بسازند، تا کمی از این معونیت را در آسمان خرج کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387  توسط جواد خراساني  |