حضرت عشق
...
انسان یا در جمع است و یا در تنهائی خویش... و در این هر دو نیازهایی دارد. در تنهایی نیازهای طبیعی یک دسته از نیازهای او هستند؛ آب و هوا و غذا و مسکن و بهداشت و... و سپس نیازهای روانی، نیاز به محبت ، به نشان دادن، به ستودن و ستائیده شدن و نیاز به نجوی و اعتراف و نیازهای مختلف روانی می رسیم. گذشته از این نیازها انسان به خاطر کنجکاوی به شناخت و به خاطر ضعفش به قدرت و به خاطر ترکیب خاصش به حرکت نیاز دارد.
شناخت و قدرت و حرکت، اینها نیازهای عالی انسان هستند و در واقع ترکیب خاص انسان حرکت را و در نتیجه شناخت و قدرت را به دنبال می آورد... این نیاز به حرکت نشانه اش در زندگی هر کدام از ما پیداست، ما تا دیروز با چیزهایی مانوس بوده ایم و اکنون نیستیم. و این نشان می دهد که نمی توانیم برای همیشه با یک چیز بمانیم. نمی توانیم در پوست خود بمانیم که حرکت ما پوست را برما تنگ ساخته و مجبوریم که عصیان کنیم و پوستها را نوک بزنیم و بشکنیم. تنوع طلبی ها و تفنن ها، باز خود نمایانگر همین نیاز تحرک خواهی ما هستند.
این سه دسته نیازها در تنهایی هرکس با او همراهند. البته همین نیاز به حرکت و بیشترطلبی و بهترطلبی نیازهایی را می سازد که انسان مجبور می شود تا به جامعه پیوند بخورد و اجتماعی باشد...و سپس در جامعه به رابطه ها برخورد می کند و این رابطه به تنظیم و به تدبیر نیاز می یابد، به قانونگذاری و به رهبری.... اکنون می توانیم همان نیازهای عالی انسان را تعقیب کنیم... گفتیم که ترکیب خاص انسان حرکت را و شناخت را و قدرت را مطرح می کند. این حرکت را که دنبال می کنیم به نیازهای دقیقتری می رسیم.... که مشخص کننده انتخاب های ما خواهندبود.
انسانی که راه افتاد و حرکت کرد، ناچار با بندها و مانع ها روبرو می شود... و در برخورد با این مانع هاست که نیاز به آزادی در او زنده می شود...تلقی هرکس از آزادی وابسته به حرکت و به مانعی است که با آن برخورد کرده است. در وسعت آزادی، تجاوزها به وجود می آیند و با این تجاوزهاست که نیاز به عدل در انسان شکل می گیرد... عدالت نیازی است که در وسعت آزادی و هنگام تجاوزها احساس می شود. با جریان عدالت، رفاه به وجود می آید... و در هنگام رفاه پوچی شکل می گیرد...
در برابر این پوچی یا به پناهگاه هنر رو می آوریم. و یا به انتحار و عصیان. و یا به بی تفاوتی و بی خیالی... و یا پس از این رفاه و تکامل صنعتی در بیرون به دنبال پناهگاهی در خویش می رویم... بی تفاوتی و بی خیالی امکان ندارد... ما اگر نخواهیم فکر بکنیم، فکر ما را رها نمی کند.... انتحار و عصیان هم فرار از واقعیت است. هنر هم دریچه ای به سوی دنیای مطلوب و نمی تواند ما را در دنیای موجود نگاه دارد. در نتیجه می مانیم ما و دنیایی دیگر، که پناهگاه انسان به بن بست رسیده در بیرون است.
عرفان نیازی است که در این مرحله مطرح می شود و این است که، غرب تکامل یافته به شرق روی انداخته است. با عرفان به تکامل می رسیم... پس از آن که از تکامل معدنی و تکامل زیستی و تکامل تاریخی برخوردار شدیم، به تکامل انسانی و شکوفایی استعدادها در جامعه بی طبقه می رسیم. و با تکامل استعدادهای عظیم انسان که حتی می تواند حرکت ضربان قلبش و الکترون های مغزش را کنترل کند و با چشم و نگاهش آهن ها را خم کند، با این تکامل نامحدود به پوچی بزرگتر می رسیم... و در بن بست سخت تری می مانیم،چون هنگامی که این انسان با دو بعد تکامل صنعتی و انسانی نتواند راه به جایی بیابد، نیاز بزرگتر مطرح می شود... که نیاز راه یابی، جهت یابی و به تعبیر قرآن هدی است.( اهدنا الصراط) انسان پس از رسیدن به تکامل در این بعد مادی و انسانی ناچار جهت می خواهد و راهنمایی می خواهد و هدایت می طلبد. و این نیاز عظیم انسان است که نتیجه حرکت مستمر اوست.
انسان با این همه نیاز همراه است و تا این حد گسترده است و این قدر است. و در نتیجه مکتبی و معبودی حق است که تمامی این نیازها را پر کند و انسان را سرشار سازد. حق اینگونه شناسایی می شود.
باید حق را شناخت. سفارش ها به حق است، نه به عمل ها و نه به حرف ها و نه به آدم ها . پیش از هر انتخابی ما معیاری داریم و این معیار را باید شناسایی کنیم؛ این معیار همان حق است.... حق در لغت در برابر باطل، در برابر ظلم، و در برابر تزلزل آمده است و در نتیجه سه مفهوم هدفداری و عدل و ثبات در آن نهفته است... در مجموع این مفهوم حق است.
ولی ما از مصداقش سخن داریم که این خصوصیات را چگونه بشناسیم و از کجا به آن برسیم... و آن را بیابیم. این حق در کجاست.
حق را باید در رابطه با حد شناخت. و حدود را در رابطه با قدرها و اندازه ها بدست آورد. هنگامی که ظرفیت یک ماشین بیست تن است، با این قدر، حد ماشین مشخص می شود و حق آن بدست می آید. هنگامی که ظرفیت یک کودک یک سرزنش است حد تنبیه و حق آن مشخص می شود. پس باید حق را در رابطه با اندازه و قدر شناخت.
ما باید به معبودی و به مکتبی روی بیاوریم که تمامی نیاز ما و تمامی ظرفیت و قدر ما را کافی باشد و پر کند. با این قدر و ظرفیت، و با این نیازها که نمایانگر این ظرفیت و قدر هستند شروع می کنیم... و شناخت نیازها ما را به قدر و حد و حق راهنما می شوند و در نتیجه می توانیم انتخاب کنیم و در سر چندراهی مکتب ها و به هنگام انشعاب یک مکتب متحیر نمانیم. که علی ع می گفت: کفی بالمرء جهلا" ان لایعرف قدره.
اینجاست که باید نیازها را رده بندی کنیم. و پیش از این رده بندی خوب است که هرچه در ذهن تو می آید، بنویسی...آنگاه میان آنچه که نوشته ای دنبال رابطه ای بگردی و باآن رابطه به نیازها سازمان بدهی و دسته بندی کنی...*
*. تلخیصی از تعریف حق در کتاب صراط.
نم رگباری نیست تا کمی آشوب خاک را بخواباند، باران فراموشمان کرده است. در این روزهای پرغبار، که چشم،چشم را هم نمی بیند، چطور می توان چیز دیگری را درست دید؟ می گویند: دقت کن! حضرت را ببین! اما آنچه می بینم فقط غبار است، که زمین و زمان را درمی نوردد. می گویم: این پوشیده در غبار را چگونه حضرتش می خوانید؟ می گویند: جمال چهره او حجت موجه ماست.
همین: به رغم مدعياني که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست
می گویم :این غبار و حضرت؟
خود حضرت می فرماید:
قال امیرالمومنین ع: ان الحق و الباطل لایعرفان باقدار الرجال اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف من اتاه.
امیرالمومنین ع گفت: حق و باطل به بزرگی مردان معلوم نمی شود. حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی و باطل را بشناس تا اهل باطل را بشناسی.
طه حسین در کتاب " علی و بنوه "، پس از نقل این حدیث، می گوید: از آن هنگام که وحی خاموش شد و پیامی از آسمان نیامد، سخنی شگفت انگیزتر از این سخن، گفته نشده است.
در نجف، آن وقت که بیش از یک قلعه و آب شور و وادی گرم چیزی نداشت. و در آن وقت که جایگاه عابدها و ازدنیا گذشته ها و دست شسته ها بود، کسانی جمع بودند که از خود می پرسیدند، چه شده با اینکه ما به اندازه یاوران امام هستیم،و سر برفرمانیم و به این گوشه گلیم انداخته ایم، امام خروج نمی کند و ظاهر نمی شود... این مسئله رفته رفته جا باز کرد و ذهن ها را گرفت و آنها را به جواب خواهی کشاند و این بود که کسانی را از میان خود انتخاب کردند و از آنها هم، یک نفر بیرون کشیدند و برای حل داستان روانه کردند... این گل سرسبد هم اینکه از قلعه بیرون آمد و به وادی رسید از کنار وادی، به خواب یا مکاشفه، دید که به شهری رسیده، پرسید و بدست آورد که شهر امام است.اشکش و شوقش و التهابش به جایی رسید که خود را نمی شناخت. اجازه اش نمی دادند... تا آن که اجازه بگیرند. بیچاره می تپید که مبادا راهش ندهند،ولی راهش دادند و اجازه خدمت خواست، بارش دادند و به امام رسید با شورها و گلایه ها و زمزمه ها و شوق ها و از انتظارها و گفتن و از دوست به دوست نالیدن... تفقدی دید و بشارت شنید که ظهور نزدیک است. در خانه ای منتظر ماند تا خبرش بدهند و راه بیفتد. در این خانه برایش همسری انتخاب کردند،همسری که دریا را می مانست، و آبشار را، و نسیم را و طوفان را. دریا در چشمش و آبشار در گیسوانش و نسیم در حرکاتش و طوفان در عشقش... انس گرفت و هنوز کام نگرفته بود، صدای شیپورها بلند شد و بر در کوبیدند که خواجه کی بدرآید... با التهاب سرخورده بر در ایستاد و شنید که احضارش می کنند.گفت آمدم...هان آمدم...بروید که رسیدم... به خانه درآمد که کام بگیرد و هنوز کام نگرفته بود و در آتش می سوخت، که بر در کوبیدند که بر در دروازه ایم و آماده برخیز... با زبان گره خورده گفت:بروید که گفتم می رسم... و داخل شد و هنوز جز آتش و سوز چیزی نچشیده بود که دوباره به راهش انداختند و صدایش کردند. او خروشید که: مگر امام وقت شناس نیست... گفتم بروید میآیم... این به گفت و خود را در میان وادی، در کنار قلعه دید... و دیگر هیچ...
کتابچه ای را مرور می کردم،بمناسبت ماه رمضان. ظریفه ایی در باب شورا که یکی از ایده های اساسی مرحوم طالقانی بود، به چشمم نشست.این روزها سالگرد ایشان است، ــ و عجب حضرات بعد سالها سکوت،از او سوء استفاده می کنند.ــ بی مناسبت ندیدم شما را در آن ظریفه شورائی شریک کنم.
ناچاری که پیش از عمل، خلوت و نظارت، و شناخت و هدف، و طرح و نقشه ای داشته باشی. وگرنه آبی هستی که به آسیاب دیگران می ریزی. و این دستور است که: لا تجعل عنقک جسرا" للناس (1) از گردن خود برای دیگران پل نساز که آنها برسند و تو بمانی.
آنها که می خواهند از تو گوش درست کنند و چشم بگیرند و مغزت را بخورند، هرکه باشند جنایتکارند. آنچه که استبداد را شکل می دهد، همین پوک شدن آدم ها و از دست رفتن بینات و کتاب و میزان است.
سردسته تمام اس اس های استضعاف و استبداد و استثمار و استعمار و... سردسته تمامی اینها همان پوک کردن و استخفاف است. فاستخفف قومه فاطاعوه (2). فرعون هنگامی که آدم ها را پوک کرد، می تواند آنها را از خودش پر کند. و می تواند آنها را به دام بیندازد.چون آدم های پوک مجبورند که از تو بپرسند و تو هم مجبوری که به آنها بگوئی و بر آنها فرمان برانی. این دیگر فرق نمی کند که حاکم یک نفر باشد یا یک جمع.
شورائی شدن استبداد را نفی نمی کند، چون آدم های پوک را شورا به کار می کشد. آنجا که توده همراه بینات و کتاب و میزان شده باشد، آنجاست که می تواند حرفش را به نماینده اش برساند، و می تواند نماینده اش را کنترل کند. وگرنه نماینده، نماینده نیست که قیم است و تصمیم گیرنده است.
ما پس از هر مرحله از استبداد به فکر شورا افتادیم ولی از آنجا که زمینه استبداد را برنچیدیم و یا ادامه ندادیم، دوباره به استبداد بازگشتیم. و حتی بدترین نوع استبداد را گردن نهادیم. چون با رضایت خودمان فرمان پذیرفتیم.*
(1)وسائل الشیعه، باب وجوب التوقف
(2) سوره زخرف،آیه 54
*.صراط، صص20و21
" بهای مواد غذایی تا پایان ماه اردیبهشت مناسب بود.در خرداد ماه اندکی گران شد، اما باز هم قابل تحمل بود. مردم اصفهان، در ماه های تیر و مرداد مجبور شدند از گوشت شتر، قاطر، اسب و الاغ تغذیه کنند، اما از آن پس گوشتی در بازار دیده نشد. در پایان این دوره، هر شقه گوشت اسب بر هزار سکه بالغ شد. در ماه های شهریور و مهر، به خوردن سگ و گربه قناعت شد و چندان خوردند که نسل این حیوانات منقرض شد. ... زنی را دیدم که گربه ای را گرفته بود و می خواست او را خفه کند. گربه که تلاش می کرد خود را از چنگال او رها کند، با ناخن های خود دست های او را پاره کرده بود، اما آن زن با هر چنگ و دندانی که گربه به او می زد، خطاب به حیوان می گفت: کوشش تو نتیجه ای نخواهد داد؛ من ترا خواهم خورد! در مهر ماه، گندم نایاب و در فاصله یک ماه بهای نان دو برابر شد. برگ و پوست درختان را وزن کرده، می فروختند. حتی ریشه خشک شده درختان را نیز آرد، با جو مخلوط و از آن نان تهیه می کردند. چرم کفش های کهنه را در آب جوشانده و می خوردند و مدت زمانی، یکی از غذاهای رایج به شمار می آمد. از آن پس، نوبت به خوردن گوشت انسان رسید. کوچه ها پر از اجساد مردگان بود و برخی در خفا گوشت آن ها را بریده، می خوردند. گاهی مردم گوشت کودکانی را که از گرسنگی مرده بودند، می خوردند. حتی مادرانی بچه خود را خورده بودند....شمار ساکنان اصفهان،که پیش از یورش افغانان بالغ بر یک میلیون نفر بود، پس از سقوط شهر، به صدهزار نفر نمی رسید و این در حالی بود که در جنگ تنها بیست هزار نفر کشته شده بودند. " *
در خیابان احمدآباد،مغازه حلیم و بریانی فروشی هست، ظهرهای ماه رمضان،که به خانه برمی گردم، دو صف آقایان و خانم ها پیاده رو جلوی این مغازه را در دو طرف پر کرده است. در هر صف حداقل صدنفر با قابلمه ای در دست برای گرفتن حلیم یا آش قلمکار ایستاده اند.
نانوا مقداری از مواد داخل ظرف شیشه ایی را روی چونه های پهن شده بربری می پاشید،بعد در ظرف شیشه ایی را می بست و به نفرات داخل صف که جلوتر از من ایستاده بودند، برمی گرداند. نان بربری ساده دانه ای پنجاه تومان و کنجدی هفتاد و پنج تومان است. البته توضیح واضحات است که قیمت نان برای آنها که با شیشه کنجد در صف بودند، پنجاه تومان حساب می شد.
*_ سقوط اصفهان،به روایت کروسینسکی،بازنویسی سید جواد طباطبایی، صص58 تا 60
کسی آمده بی هیچ ادعایی، عشقش کشیده، دوست داشته،بی هیچ منتی همه را دعوت کرده، مهمانی بزرگی راه انداخته.
آن وقت، هیچکاره حسن هایی، جلوی در باغ میزبان ایستاده، نگاه می کنند، ببینند چه کسانی قبل از مهمانی غذا خورده اند، تا نگذارند وارد باغ شوند.
ترنم این بیت حضرت حافظ، انیس غره ماه رمضان من است.
با این اوضاع و احوال وقیحی که این روزها می بینم،دیگر چندان از حکایت آن مردک اموی و مردمش تعجبی نمی کنم،که در زمان سلطنتش بر مسلمین، نماز جمعه را ظهر چهارشنبه خواند و آب از آب تکان نخورد.
|
به آن عزيزِ عزيز ـ شارل بودلر ـبرگردان آسيه حيدري شاهي سرايي |
آنچه در زمانه ما مهم است، دینداری مصطلح نیست. مهم کسب بصیرت و توان جداسازی حق از باطل است (شبهه زدایی). مهم بازکردن چشمی است که توانایی دیدن در تاریکی مطلق را داشته باشد، مهم ایستادن در صف قیام کنندگان به قسط است. آنان که فارغ از صبغه خاص مذهبی به سطحی از علم و بینش رسیده اند که قیام برای رشد همگان وایجاد جامعه ایی که در آن شرایط رشد برای همه فراهم و در دسترس باشد را بر تمام خواسته های شخصی و گروهی ترجیح داده اند.اینان شاید پیرو هیچ آیین آسمانی و شریعتی نباشند،اما از نظر درجات معنوی و الهی همسنگ و همپای اولیاء برتر آسمانند.و دشمنان اینان در ردیف قتلان پیامبران.
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
گواهى داد خداى كه نيست خدايى جز او و فرشتگان او و خداوندان دانش (از آفريدگان او) ايستاده بداد، نيست خدايى جزو، دانا بهمه كار.(سوره آل عمران، آیه 18،ترجمه رشیدالدین میبدی)
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيم
ايشان كه كافر مىشوند و نمى گروند بسخنان خداى و پيغامبران را ميكشند بناحق و ميكشند ايشان را كه بداد و راستى فرمايند. از مردمان، بشارت ده ايشان را بعذابى دردنماى. (سوره آل عمران، آیه21، ترجمه رشیدالدین میبدی)
و حکومت صالحان تحقق نخواهد یافت مگر به پیشوایی جمعی که چشم در چشم حق دوخته و منتظر اشارت چشم اویند.
استاد در ادامه بحث حکومت دینی می فرماید:
" در موضوع ولایت و خلافت من از این نقطه آغاز می کنم که روابطی دارم با خودم،با اشیاء، با افراد و با ملت ها. من در این روابط امکاناتی دارم:علمی و تجربی،عقلی و فلسفی، قلبی و اشراقی، و احساسی و غریزی. آیا این امکانات،کفاف روابط من را می دهد؟ اگر به این نتیجه رسیدیم که آری، پس دیگر نه رسول می خواهیم و نه خلیفه. آدمی می ماند و خودش و رها می شود و به خود واگذار می گردد.
اگر به این نتیجه رسیدیم که خیر، این ها کفاف نیازهای آدمی را نمی دهد، آن وقت هم رسول می خواهیم و هم پس از رسول به کسی محتاج هستیم که همان خصوصیات آگاهی و آزادی را داشته باشد و ارتباط با غیب و شهود این عالم را داشته باشد و آدمی را در تمامی راهش امام و جلودار باشد. با این نگاه ملاک انتخاب رسول و خلیفه و شکل انتخاب این دو،مثل هم خواهد بود و همان طور که رسول خدا را با اجماع مردم و یا اجماع اهل مدینه و یا اجماع اهل حل و عقد انتخاب نمی کنند، همین طور خلیفه را نمی توان با این روش ها شناسایی کرد و نمی شود که رسول خدا به فکر سرپرست امت و خلیفه ی پس از خود نباشد و برای پس از وفات کسی را مشخص نکرده باشد.
اکنون که ملاک خلافت و رسالت همپای هم گردید، باید تعیین سرپرست و وظیفه با نص و با همان ملاک مشخص گردیده باشد.دو تفکر در مورد خلافت وجود دارد. در یک تفکر، معیارها اصالت دارد و خلیفه در صورت ارتکاب خلاف،خودبه خود عزل می شود و غاصب می گردد که باید در صورت قدرت در برابر آن ایستاد و به هنگام مصلحت و بهره برداری نکردن دشمن دیگر، با او درگیر شد و در تفکر دوم خلیفه اصالت دارد و با تمامی فسق و فجور، اجازه ی خروج و درگیری نیست.می بینی که اصول چگونه راه گشا هستند و می بینی که اصل وحی و عهد و اصل تسلیم و تفویض و هدایت، چگونه معیار عبودیت و عصمت را مطرح می سازد و وضع خلافت و خلیفه را مشخص می سازد:
قال الامام الحسین ع : فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب والآخذ بالقسط والدائن بالحق والحابس نفسه علی ذات الله." *
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------* از معرفت دینی تا حکومت دینی، علی صفایی حائری،صص 15تا 19 با اندکی تلخیص.