تبليغاتX
چشم در تاريكي

چشم در تاريكي

واقعیت افسانه هولوکاست

                                                                                                           

این هم نظر حضرت جلال در مورد قضیه هولوکاست که تاریخ ۱/آبان/۱۳۴۱ را در پایش دارد:

... و این که مردم عادی، در مواقع وحشت، به کوچکترین سو ء ظنی، پر و پاچه همدیگر را می گیرند،... همه نشانه های قبلی آن بیماری بود که در آلمان، چنان خون ریزی عظمایی را باعث شد. و تصفیه تمام دسته های چپ و تمام اقلیت های نژادی و اعتقادی. که یهودی ها همه را به حساب خودشان گذاشتند وآن قدر بوقش را زدند.

                                          
سفر فرنگ،جلال آل احمد،انتشارات کتاب سیامک،چاپ یکم،ص
۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385  توسط جواد خراساني  | 

طرح

 می گفت: وقتی تو برای شغل،تحصیل،زندگی و آینده ات طرحی نداشته باشی.فکر نکن دیگران بیکار می نشینند،آنها احتمالا" تو را در گوشه ای از طرح شان بکار خواهند گرفت.
گرفتی اینو !!!
+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385  توسط جواد خراساني  | 

بوی ...

"من بوی کارها را می شناسم:
بناها بوی گچ و سیمان می دهند
نانوا بوی آرد
نقاش بوی رنگ
دهاتی بوی زمین
و بقال بوی پنیر
روپوش سفید دکترها، بوی دوا
اما،آنها که کاری نمی کنند،تعجب آور است.
بویی که ندارند هیچ، اندکی بوی گند هم می دهند." *

و آنها که کارشان بیکار کردن مردم است، بوی تعفن کلاغ مرده می دهند.

-------
*از جانی روداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385  توسط جواد خراساني  | 

خر شرقی

ادبیات داشتیم زنگ کلاس خورده بود داشتم می رفتم تو کلاس که پسره اومد جلو و بهم گفت:برو دفتر آقای شهابی کارت داره.نمی دونم کسی بهش گفته یا خودش فشار خودکارم را موقع نوشتن پشت بادگیرش فهمیده بود.
ده دقیقه آخر کلاس قبل آقای دبیر محترم ریاضیات جدید درس را تمام کرده بود و خودش کتاب رمانش را که با روزنامه جلد کرده بود درآورده و مشغولش بود ما هم چندتا  چندتا با هم نیمکتی هایمان آهسته حرف می زدیم و منتظر صدای زنگ اتمام ساعت کلاس بودیم منم از فرصت استفاده کردم و پشت کاپشن پسره که ردیف جلوی من نشسته بود با خودکارم نوشتم " این خر بفروش می رسد. "


به خاطر تن صداش بود یا قیافه و رنگ سبز سیر چشماش یا ادعای فضلش در انشاءهای کلاس ادبیات یا شوخی های رکیک نوجوانانه اش با هم نیمکتی سفید و خنگش یا هر چیز دیگری که حالا دقیق یادم نیست ازش خوشم نمی آمد.
پسره دوبله حروم زادگی کرده بود یکی اینکه خودش طرفم نشده بود و منو حواله داده بود به ناظم دبیرستان.دوم اینکه حواله اش به ناظم بد اخم و عقده ایی دبیرستان بود.آخه دبیرستان ما دوتا معاون داشت یکی همین شهابی بود و یکی هم آقای امیدوار که لوطی و اهل حال بود و به همه بچه های  دبیرستان پسرجان می گفت. خودم چند بار توی دفتر دیده بودمش که خودش را روی میزش ول کرده بود و با عینک نوک دماغیش سمک عیار می خوند.
با اینکه زنگ کلاس ها خورده بود دفتر هنوز شلوغ بود آقایون دبیر گله به گله نشسته بودند و استکان چای یا سیگار به دست با هم اختلاط می کردند.سلام کردم و رفتم سمت میز آقای شهابی. نگاهی بهم کرد و گفت:هنوز سه ماه نیست که اومدی اینجا برو تو حیاط تا تکلیفت رو روشن کنم
می دانستم حرف زدن با همچو آدمی بی فایده است.

                                                                ***

 

سه ماه قبل _ اواخر آبان 63 _ به واسطه شغل پدرم به این شهرستان آمدیم و مسئول مربوطه در اداره آموزش و پرورش بعد از اینکه از من نشانی خانه مان را پرسید روی یک تکه کاغذ نوشت دبیرستان دکتر شریعتی خیابان تربیت .بعد هم  گفت: سر خیابان وایسا بگو تربیت تاکسی ها مستقیم می برنت جلوی دبیرستان.
 وارد دفتر دبیرستان شدم  دو نفر در دو گوشه اتاق بزرگی پشت میزهایشان نشسته بودند میز نزدیکتر به در،میز همین آقای شهابی بود که شق و رق پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن چیزی بود و پشت میز دیگر کامله مردی سینه اش را به میز چسبانده و چانه اش را روی دستهایش گذاشته و با عینکی که نوک دماغش نشسته بود کتاب قطوری را مطالعه می کرد. به سمت میز نزدیکتر رفتم و به آقای شهابی که احتمال می دادم مدیر دبیرستان باشد سلام کردم و گفتم تازه به این شهر آمده ایم و اداره آموزش و پرورش برای ثبت نام اینجا را معرفی کرده است.
نگاهی به من کرد و گفت:الان 45 روز از سال تحصیلی گذشته و ظرفیت کلاس های اول تجربی ما پره برو دبیرستان جوینی.
گفتم:من دیروز به این شهر اومدم و مثل اینکه اینجا به خانه ما نزدیکتره.
گفت:ما جا نداریم.
مردی که پشت میزش کتاب می خواند زیر چشمی صحبت ما را دنبال می کرد و بی آنکه وضعیت نشستنش را تغییر دهد گفت:پسرجان بیا اینجا ببینم. از کجا اومدیی.
گفتم: تهران
گفت: آقای شهابی یک نفر اضافی حالا زیاد به جایی بر نمی خوره.
آقای شهابی چیزی نگفت.
آقای امیدوار اسمم را وارد دفتری کرد و بعد هم مرا سر کلاس برد و به دبیر و همکلاسی ها معرفی کرد.
کلاس بزرگی بود با نصف همکلاسی های کلاس اول دبیرستانی که تهران در آن درس می خواندم.


                                                                ***
دبیر ادبیاتمان صحبت رد و بدل شده بین من و آقای شهابی را دیده بود_ اهل خوزستان بود و مثل من مهاجر و از این بابت همدرد._ به سمت در که برگشتم پشت سرم آمد و گفت:قضیه چی بود.
منهم برایش توضیح دادم.پک عمیقی به سیگارش زد و لبخندی نثارم کرد و لابه لای دود سیگارش گفت:
بهت نگفتم اهالی اینجا قد و کله خرند.
چیزی نگفتم پکی دیگر به سیگارش زد و گفت:ناراحت نباش کلاسم که تمام شد قضیه را حل می کنم.
من رفتم توی حیاط و دبیر ادبیاتمان رفت سر کلاس ما. یک ساعت و نیم توی حیاط علافی کردم و کسی سراغی از من نگرفت. زنگ که خورد رفتم پشت پنجره دفتر تا ببینم خبری می شود یا نه.آقای اخوت دبیر ادبیاتمان وارد دفتر شد و من را پشت پنجره دید و رفت سراغ آقای شهابی لابد به شفاعت من. بعد هم آمد توی حیاط و گفت: نگران نباش بیا توی دفتر و یک تعهد بده که دیگه تکرار نشه.
سیگاری گیراند و گفت: حالا بگو چرا این کارو کردی.
من هم که با او احساس خودمانی بودن پیدا کرده بودم گفتم: نمی دانم چرا این کارو کردم فقط از این پسره بدم میاد.
اونم گفت: منم از این پسره خوشم نمیاد ولی پشتش نمی نویسم" این خر بفروش می رسد ".

 

 

                                                                 ***

 نتیجه های آدم های نامربوط شهر قصه ما:

 

۱ـ گمونم روزنامه شرق با کاریکاتورش می خواسته به همین سبک بگه که از رئیس جمهور بدش میاد.

 

۲ـالبته روزنامه شرق یکبار دیگه هم اینجوری گفته بود که رئیس جمهور رو خیلی ریز میبینه اونم از پشت دوتا دوربین.

 

۳ـلابد باید بگم منهم از رئیس جمهور خوشم نمیاد ولی دیگه مثل زمان چهارده سالگیم ابراز احساسات نمی کنم شرمنده روشنفکران شرق خوان.

 

۴ـنتیجه نامربوط تر آخر اینکه منبع موثقی برایم از قول جناب عطریانفر نقل کرد که  جلسات هفتگی رهبر انقلاب با هاشمی رفسنجانی ـ پدر خوانده پدر خوانده های روزنامه شرق ـ چند ماهی است که تعطیل شده است.

 

                                                                                          وس سلام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385  توسط جواد خراساني  | 

موج

کسی با چرخش چشم و نگاهی،یکی با فریاد و شوری،دیگری با صعودی و آن دیگری با سقوطش و ...
و هر که جامد و مرگ زده نباشد،به گونه ای موج خواهد آفرید.
تو چگونه موج آفرینی هستی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385  توسط جواد خراساني  | 

جوانیم

خطی از جوانی،این چنین گذشت:

" من رفتم، می روم  جائز نیست. "

یادش بخیر،پیر شدیم رفت پی کارش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385  توسط جواد خراساني  |