تبليغاتX
چشم در تاريكي

چشم در تاريكي

از نزدیک،از دور

از دور :

         به افق که نگاه می کنم. آنچه که در بوسه گاه زمین و آسمان، گه گاه سرک می کشد و لحظه ای در چشم عین و صورت ذهن می نشیند، حتی اگر از جنس بدترین شرها و پلیدترین نیات پست ترین فرزندان آدم باشد، برایم نیک و امید آفرین است. ــ امیدی نه از جنس سوم برادران سوشیانت ــ که لعبت باز برعرش استوار ایستاده است.

از نزدیک:

         اما،وقتی نگاه به دید پیش پا منحصر می شود.بوی تعفن و نکبت دیدنیها،مشام جان را سخت آزار می دهد و روح نیکجو را در انزوا  می خراشد.
                                                                                                                  یا علی 

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385  توسط جواد خراساني  | 

چشم در تاریکی

ما بر قله ها عروج کرده ایم و از دیدگاه و منظره های زیبا حرف می زنیم و این پایینی ها فقط با گوش خودشان کار می کنند. آنها چشم هاشان در تاریکی است و پاهاشان در شهوت عروج، اما ما از راه... تا قله نشانی نمی دهیم و آنها را سرگرم می کنیم.

این را تازه در مقدمه اولین کتاب استاد ، "مسئولیت و سازندگی" دیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385  توسط جواد خراساني  | 

ادامه عبور

استاد در وصیت نامه اش نوشته است:
                                                  
                      پدرم بارها  می گفت:"اگر انتحار جایز بود ـ ولو علی کراهة ـ خودکشی می نمودم" نه به خاطر رنج از این زندگی،که او ابراز رضایت داشت،بل به شوق رحیل و احساس سفر که شیرینی زندگی را می گیرد و دلشوره و انتظار می آورد. و احساس غربت را آتش می زند. و این غربت، حتی در وطن و حتی با خویشتن تو همراه است. وهمین غربت و همین خستگی، زمینهء زهد و آزادی و توحید است، که توحید تو، به اندازهء غربتی است که با آن آشنا شده ای... این احساس،انس به مرگ را در دلت می نشاند و احساس مهربانی از مرگ را برای تو می آورد.

                     پدرم می گفت:"هندو مردی در مدرسهء کربلا آمده بود و حجره ای گرفته بود و قیافه ای و ریش هایی جذاب داشت. عصرها با چوب کوتاهی راه می افتاد و بر دیوار مدرسه می نوشت: یا حضرت عزرائیل ادرکنی"! و این نوشته را با فریاد می خواند و اشک هایش صورتش را و  ریش هایش را می شستند. پدرم می گفت او مشتاق مرگ بود و از زمان مردنش و از مدفنش می گفت...


من نمی دانم تو چه احساسی از مرگ داری، ولی اینقدر می دانم که اگر خط مرگ در تقاطع زندگی تو نباشد و زندگی تو را نبرد، بل ادامهء آن باشد و استمرار آن، دیگر مرگ مسئله ای نیست. باید آنگونه زندگی کرد که مشرف بر مرگ بود....
ما به گونه ای زندگی کرده ایم که مرگ،آرزوها،کارها و عشق های ما را ناتمام گذاشته و مزاحم بوده است. مزاحمت مرگ با زندگی ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهای ما با مرگ تامین شود و اگر کارهای ما با مرگ نقد شود و اگر عشق های ما با مرگ به تمامیت خود برسد،آیا جز عشق به مرگ،تفسیر دیگری برای عشق به زندگی خواهد بود؟
راستی که انس به مرگ،تحولی را در زندگی و اساس آن خواستار است.بی جهت نیست که علی می گوید:به خدا سوگند،پسر ابی طالب به مرگ از کودک به پستان مادر مانوس تر است.که غذای او،بازیچه او،انس او در آن خلاصه شده است....

با این تحلیل از مرگ و انس به آن، تنور زندگی و کار و کوشش هم گرمتر می شود، که تو بیشتر می کوشی و بیشتر به کار می گیری و کمتر انبار می کنی... انس به مرگ تو را به قبرستان پیوند نمی زند، که به چرخش می آورد تا کام بگیری و از خاک بهره برداری،پیش از آنکه در کام آن پنهان شوی، همچون سنگی در مرداب...


ای زندگی آبستن!!! اکنون مرگ تو شهادت است...
که تو در مرگت ادامه داری و با مرگت حضور
با رفتن تو، دشمن راه بازگشت نخواهد داشت
که از تو دو فرزند
دو فرزند سوختن و ساختن باقی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385  توسط جواد خراساني  | 

عبور

مسافری با ساکی در دست،عجله هم داری.مسافر زیاد،ترمینال شلوغ،بلیط نیست، وسیله هم گیر نمی آید. می روی کنار جاده،برای هر اتوبوسی که می بینی دست بلند می کنی،مقصدت را داد می زنی،   خواهش می کنی سوارت کنند،حتی شده روی بوفه.

این را شنیده ایی. شاید هم، چنین سفری داشته ای.                  

استاد می گفت:شوق و عجله من برای مرگ، حال این چنین مسافری است.
این چنین:"شده روی بوفه."

...
از چشمه سار دست های مهربان تو
مرگ هم، آب زندگی  می نوشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385  توسط جواد خراساني  |