می خوری تا زنده بمانی؟ یا زندگی می کنی تا بخوری؟
پول در می آوری تا زندگی کنی؟ یا زنده ایی تا پول جمع کنی؟
تا مرگ زنده ایی؟یا زندگی میکنی تا از مرگ بگذری؟
اصولی کلی برای انتخاب گزینه صحیح یا سنجش صحت انتخاب وجود دارد.این اصول از فرط بدیهی بودن، هیچگاه جایی تدریس یا ثبت و ضبط نمی شوند.ولی در جریان زندگی،هنگام بازبینی و مرور هر فعالیتی و یا اظهار رای و انتخابی،با استفاده از همین اصول می توان ارزیابی دقیقی از کل مسئله بدست آورد و گزینه صحیح را کشف و موارد خطا را فهمید.اصل هدف و وسیله،یکی از این اصول است.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385  توسط جواد خراساني
|
جلال،شش ساله بود که مرا زادند. بچه که بودم،به من می گفت:
ــ سنجاق قفلی
ته تغاری بودم. آخرین فرزند مادر.
پدرم فروتن و بی توجه سرم داد می کشید:
ــ کره خر!
زن پدرم این را به حساب خویشتن شناسی خود می گذاشت. از این اسم خوشش نمی آمد.پدر را سرزنش می کرد.(سوگلی پدر بود و تنها فردی که جرات این کار را داشت.)و مرا با نوازش،صدا می زد:
ــ کپل جون!بیا پیش خودم!
من خودم را برای او،بیشتر از مادر،لوس می کردم.مادرم طاقت می آورد و دندان روی جگر می گذاشت.اما
خواهر بزرگم بی تجربگی می کرد. محبت زن پدر را ظاهرسازی می دانست و سر من داد می کشید:
ــ گامبو! از ایوون بیا پایین،می افتی!
اتاق زن پدر،زاویه کنار پنجدری مان بود.از کف حیاط چهارتا پله می خورد می رفت بالا.من چهار دست و پا از پله ها می رفتم بالا.صدای خواهر را که می شنیدم،مردد می ماندم،تا مادرم به خواهر تشر می زد:
ــ ننه جان، این چه اسمیه روی بچه گذاشتی؟ سربه سرش نگذار،بهت لج می کنه.
خیال می کنم منظورش از جمله دوم اعتراض،هوویش بود.معتقد بود هرچه باشد هووست.خودش بچه ندارد،و چشم ندارد بچه های او را ببیند.
خواهر کوچکم که دو سال از من بزرگتر بود،برایم دوتا اسم گذاشته بود.گاهی از یکیش استفاده می کرد و گاهی از هر دوتاش.می گفت:
ــ تنه لش کوفتی!
...
وقتی بهر علتی،بین دو نفر دوری و جدایی افتاده است و تو با هر دو آنها آشنایی و از وضعیت موجود بین آنها رنج می بری و می خواهی رابطه آن دو را اصلاح کنی تا در نهایت هر سه با هم خوش باشید.معمولا" برنامه ایی میچینی،شامی، شیرینی،چیزی تهیه می کنی،و هر دو آنها را دعوت می کنی و زمینه دوستی تازه را با خرجی اندک بین آنها آماده می کنی.
داروی تلخ را هم با همین تمهید،با کشیدن لایه ایی شیرین بر روی آن به خورد کودک می دهی.
گمانم وقتی هم که می خواهی کسی را با کتاب و خواندن آشنا کنی،بهتر است کتابی شیرین بدستش بدهی،تا او لااقل همین یک کتاب را تا انتها بخواند.
بند اول از ابتدای کتاب گاهواره* آمده است.شیرین ترین کتابی که تاکنون دیده ام. آن را به چند نفر داده ام و آنها همه، تا آخر آن را خوانده اند و لذت برده اند و لابد چیزهایی آموخته اند.
* گاهواره مجموعه داستانی است از شمس آل احمد،برگرفته از خاطرات زندگی خودش و یادهایی از برادرش جلال. آخرین چاپی که از این کتاب دیده ام مال سال ۱۳۵۶ است،گمانم حضرت شمس بعد انقلاب به ملاحظات شخصی تن به چاپ این کتاب نداده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385  توسط جواد خراساني
|
ماهی از زمستان ۶۵ را در پای بینالود گذراندم. یک ماهی که صبحها ساعتی قبل از برآمدن آفتاب بیدار می شدیم و تا ساعتی بعد از طلوع می دویدیم و ورزش می کردیم،سخت بود و سرد. یادش بخیر، وقتی خستگی نفس می گرفت،چشم به آسمان پاک و زلال نیشابور می دوختم، چشمم که به ناهید می افتاد ــ ستاره صبحگاهی در آسمان نیشابور بس دیدنی، نزدیک به زمین و عجیب درخشان است ــ* خستگی فراموشم می شد.
به عادت این چند سال که از مجاورت ارض اقدس محروم شده ام،عید را به زیارت حضرت ع و دیدار خانواده و بستگان گذراندم. تازه ایی گفتنی ندارم. فقط در رفتن،دم صبح که قطار از حاشیه نیشابور می گذشت،بیدار بودم و از پنجره به نیشابور و بینالودش نگاه می کردم.غبار و دودی زرد و خاکستری روی نیشابور را آلوده بود. صبحدم مشهور و زیبای نیشابور دیگر به خاطره ها پیوسته است.
*در مورد صبحگاه نیشابور حضرت شفیعی کدکنی خواندنی هایی دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385  توسط جواد خراساني
|