هو العلی العالی الاعلی
ای علی!
ای چشمه زلال ازلی،که در دل تاریکستان تاریخ حیات جاری هستی.
وقتی به تو فکر می کنم،عقل از سنجش داده ها انگشت به دهان می ماند،انسانی و این همه شکوه،فردی از جنس بشر و این همه تعالی،آنهم فقط در ۶۳ سال زندگی،باورم نمی شود.شاید که تو،اسطوره ایی باشی ساخته اذهان.
نه،ببخش مرا.تو فراتر از ذهن و برفراز اسطوره هایی،نه چون آشیل ماندهء پاشنه ایی،و نه تاریک چشم چون اسفندیار در معرکه نبرد،و نه چون رستم افتاده به چاه شغاد.راستی تو کیستی؟ یا بهتر بگویم چیستی؟
نمی گویم تو خدایی،اما این آخرین گمان من در خصوص توست: "خدا چند روزی،بر روی خاک و در میان ما آدمیان به هیئت و نام علی زندگی کرده است."
ــ ــ ــ ــ
گاهی من بدجنسی می کنم،اما این فکر شادم می کند که تو هم گاهی،از بدجنسی بدت نمی آید.
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1384  توسط جواد خراساني
|
تو گاهی آهسته کسی را انتخاب می کنی و آرام آرام او را به گونه های گوناگون محک می زنی. هنگامی که در او این شایستگی را دیدی که توان رستن از بند خود را داراست مقداری از ویژگی هایت را نثار روح او می کنی تا سبکتر به سوی تو بال بگشاید.جرعه ای از دریا رافت مشتی ظرافت و قبسی از کبریا و عظمت توشه راه اوست تا پیکر مجروح وخون آلودش توان گذر از پیچ وخم این سنگلاخ هولناک را داشته باشد.تو این صید ضعیف را در بین توده های پست و گمنام در اعماق فقر می افکنی تا حقیقت را جستجو کند و آرزومند خوبی باشد وهیچ کسی غیر تو از حال او آگاه نشود و از او دستگیری نکند و همواره زلال و مجهول بماند.هر روز صدمه دیگری برایش تدارک می بینی و از شکنجه عشق و ظلم و غضب رنجورش می سازی. هیچگاه سختی ها او را آرام نمی گذارند. اگر روح برگزیده ات طلب صلح کند راحتش را منهدم می کنی و باز اگر مقاومتی کند ضربه هایت کوبنده تر فرود خواهند آمد.اگر تسلیمت شود بدست عزیزترین هایش تیرهای زهرآلود نثارش خواهی کرد و از تقدیر بی رحم محتومش داستانی مرموز و فجیع خواهی ساخت. از پس اینها در کوره کار سخت چون مینا صیقلی و محکمش می کنی . اگر روح برگزیده ات در این طوفان بلا بی آنکه شهامتش را از دست بدهد تا روز آخر استوار و پای برجا به انجام وظایفش پرداخت از روی مهربانی به او تبسمی کرده به آغوش مرگ می سپاریش و او را به خودت نزدیک کرده و همنشینی دائمیت را هدیه اش میکنی.
این چنین است که تو یک روح برگزیده را حدادی می کنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384  توسط جواد خراساني
|
گاهی که مرا نوازش می کنی، خون سرخ و داغ، تند و پرشتاب، نشئه سکرآور عشقت را در تمام رگهای جانم می دواند. اما عشق این نیمه خاکی عیشم را منقص می کند.تو برایم بساط عیش می چینی تا سبکبال پرواز کنم و او پنجه های پر قدرتش را در خاک جانم فرو می برد،تا از زمین و زمان جدا نگردم. این سرخوشی مستانه پنهان کردنی نیست که مرا به آهنگری نوازش کرده ای.
+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384  توسط جواد خراساني
|