تبليغاتX
چشم در تاريكي

چشم در تاريكي

از چشمه ساران

و هو العلی العالی الاعلی

...

تو آنچنان بلند و والایی که پرندگان عقل، اوج تو را در خیال هم نخواهند یافت.

چشم عرفان، سر به زیر از تلالو ء انوار حکمت توست.

و

کلام الله، ذکر خاطرات خدا از تو.

...

تو، مغز میوه توحیدی و

عدل، شرمگین عین توست.

تو، گذرگاه دانش نبوتی و

امامت، صلهء اشارت انگشت تو  در رکوع نماز،

و قیام قیامت، میعاد جرعه نوشی  از جاری چشمه کوثر توست.

...

 لیلهء قدر، شب شهادت حق،در محراب مسجد توست.

...

...

ببخش مرا،

چه هدیه آورم؟جز سجده ایی زلال، به پیشگاه تو .

... 

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

بزنگاه

   هر طور می خواهی ظاهر شو. ریش بگذار، تسبیح دست بگیر، دکمه یقه را کیپ ببند. سه تیغه کن،      ژل بزن، رپ باش.

درباره ظاهرت، قضاوت نخواهم کرد.

 هر جور می توانی عمل کن، سکس داشته باش،ریا کار باش،حرام خواری کن،صف اول جماعت بایست،خیریه راه بیانداز،هیئتی باش.

درباره عملت، قضاوت نخواهم کرد. 

 هر گونه می گردد زبان بگردان،ذکر بگو،فارسی را با لحن عربی آروغ بزن،دروغ سوار کن،کلمات فرنگی بلغور کن.

درباره حرفت، قضاوت نخواهم کرد..

 هر مدرکی،هر پست و شغلی می خواهی داشته باش.آیت اله باش، بی سواد باش، Ph.d یت را قاب کن،استاد دانشگاه باش.سپور باش،وزیر و وکیل باش،دزد باش.

درباره علمت،قضاوت نخواهم کرد.

رگ وریشه ات از هر کجا باشد،پدرت و مادرت هر که باشند،سنت،عقیده،مذهب و مرامت هر گونه باشد.

درباره اصالت تو، قضاوت نخواهم کرد.

قضاوت من درباره تو، هنگامی به حق نزدیک خواهد بود.که در بزنگاه زندگیت،خود شاهدی عینی بر ایمان و عملت باشم،بی هیچ نقاب و نیرنگی. 

 

                                                                                                      یا علی

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

خراسان

         اکنون دیر زمانی است که از ولایت آفتاب،از هامونها و کوه سارانش، از قله نشینان آئینه دارش

 دور افتاده ام.و در این دیار بی بلندی،در کناره زنده رود، اسیر رسم زمانه گشته ام.تن اینجاست و جان

 آنجا. گله ای،کفری و کفرانی نیست.دلتنگم!دلتنگ آفتاب و جلوه هایش. دلتنگ فلات و اوج هایش.

السلام علیک یا غریب الغربا

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

نوح زادگان

عصیان جوانی،بلندی را نشانه می گرفت.

آن زمان که موج حیات، مرگ در کام ها می چکاند.

"با من باش. تا نجات را برداری."

سخن ساده بود، "با من باش."

"از تو نیستم،دل جای دیگر است."

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

باغچه روحانی

        دلم با باغچه است،با عطر،رنگ،طراوت و میوه هایش.گاهی بی خیال دنیا، می خواهم در کنارش دراز بکشم و چشمهایم راببندم... ارث پدری است دیگر!

تا وقتی اسباب خریت و سگ دوهایش کامل نشود.نه مرتب، گهگاهی به باغچه ام سری می زنم.گلی یا نهالی تازه می کارم، علفهای هرزش را از ریشه درمی آورم، از ریشه.ــ امان از دست بادهایی که تخم این هرزه ها را از بلندای هزار دیوار کوتاه و بلند رد می کنند و بر خاک باغچه های کوچک می پاشند.مهم نیست باز هم از ریشه درشان می آورم. ــ زیر و رو کردن خاک با بیلچه خوش دست هم،مشقتی ندارد و آب دادن باغچه که دیگر، تفریح من است. ــ حالا نگوئید من بیایم باغچه شما را درست کنم، هرکسی باید باغچه اش را  خودش بیل بزند. ــ 

فقط، فقط می ماند مسئله این گردو بن لندهور، قدیمی ۴۰۰ساله،با هیکل درشت و نیمه پوسیده و آفت گرفته اش. شاخ و برگش همه سطح باغچه را گرفته و سایه مرگ گلها و نهالهای دیگر شده.عجیب هم نور خور است این لعنتی. هزار بار شاخه هایش را بریده ام، ولی چه فایده باز شاخ و برگ بیشتری در هر طرف رویانده است. کاش حداقل میوه ای می داد ــ البته من شخصا" گردو خور نیستم ـــ. اگر خدا رحم کند و تگرگ و سرما امانش دهد. زور می زند هر دو،سه سال،یکبار چند تایی جوز خرد و ناقابل با این هیکل تولید می کند. تازه بیشتر این گردوها پوچ و بی مغز هستند،درصدی هم سهم کلاغهاست.می ماند چندتایی برای ما. لجم میگیرد از این هیکل و اینقدر محصول. رنگ و بوی دلاویزی هم ندارد لعنتی! ــو البته صد رحمت به بائوباب های شازده کوچولو ی بیچاره ــ.

و باز از این بی حاصلی بدتر اینکه،در خانواده و آشنایان عده ای برایش حرمت و احترام قائلند. شنیده ام یک،دو نسل قبلتر از من، این لعنتی را صاحب کرامت و تقدس می دانسته اند.خودم تکه پارچه های کهنه گره خورده ایی را لابه لای شاخه های قدیمی اش دیده ام. دلم می خواست با تبر به جانش می افتادم یا حتی آتش می زدمش این ....

...و بعد دوباره از نو، باغچه را می ساختم و درست در جای این گنده لعنتی، چندتایی تخم خربزه می کاشتم، آن هم از نوع مشهدی اش که بدجوری شیرین عسل و آبدار است. ـــ من این آب خربزه را با صدتا نانی که نمی دانم گندمش از کجا آمده، عوض نمی کنم. پای لرزش هم می نشینم ــ آآآآی خربزه! تو  بوته کوچکی هستی؛ اما هر میوه ات به اندازه چهل ـ پنجاه دانه گردو هیکل دارد و در گرمای تابستان چند لحظه ای کام آدم را شیرین و جگر را جلا می دهد و عمر بوته ات آن قدر کوتاه است که تا پاییز  چیزی از تو باقی نمی ماند که مزاحم باقی گل و گیاه هایم بشود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

خیر خواه بی رحم

           چراغ می دهی،بوق می زنی، توجه نمی کند.گازش را می گیری تا به کنارش برسی.شیشه را پایین می کشی و بلند می گویی:در بازه. به تشکر برایت بوقی و لبخندی می زند....

           چراغ سبز می شود،گازش را می گیری.لاین مقابل گردش به چپ دارد، امانش نمی دهی شاخ به شاخ ترمز می کنید.تا مسیر را باز کنید گرهی درست می شود به اندازه زمان دو چراغ سبز و زدن صد تا بوق فحش و اعتراض.

از روی خیرخواهی چراغ می دهی یا عقده قهرمانی داری، یا می خواهی به اطلاع برسانی تو چیزی بیشتر از دیگران دیده ای و دانسته ای(( آهای در ماشینت را محکم ببند)).                                         

چه بی رحم شده ای.سر می بری؟ جایزه می دهند؟دوم نشوی که باخته ای.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

تزاحم

             در این تزاحم منافع و کثرت نفوس چگونه گام بر می داری؟ چشم می کشی شانه یا گردنی بیابی و بی محابا پا بر آن گذاری و به مقصود رسی.یا مراقبی پا بر مورچه ای هم نگذاری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384  توسط جواد خراساني  | 

فراموشی

      گاهی فراموش می کنم.

      نسخه مرگ می نویسی،

      لحظه ای که نطفه را می بندی.
+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384  توسط جواد خراساني  |