تبليغاتX
چشم در تاريكي

چشم در تاريكي

نزدیک امروز

              ...یک لحظه برگشتم و نگاهش کردم پوزخند مرگ را در چشمانش دیدم و وحشت کردم.چیزی به شانه ام خورد،دوباره به پشت سر نگاه کردم و تندتر دویدم. یک دستش با انگشتان باز که سعی می کردند چیزی را بگیرند به طرفم دراز شده بود و دست دیگرش گوشه ای از شکمش را که لکه بزرگ و قرمز خون خیسش کرده بود در مشت می فشرد. او جلوتر از من می دوید و من دیگر به هن هن افتاده بودم،خیابان سربالایی ملایمی داشت.
گفت:منو از کنار دریا کشوندی کنار رودخونه.داشتم زندگیمو می کردمااا.
گفتم:اااه.جواد ولم کن دیگه.
دوباره به پشت سرم نگاه کردم.مرد زخمی روی زمین افتاده بود و آنها که کارد به پهلوش نشانده بودند بالای سرش، از پاترولشان پیاده می شدند و توجهی به ما نداشتند. اینجا آخر خیابان بود،بالای دو سه پله همعرض خیابان،آبنماهای بزرگ وآبی رنگ که آب هریک از بالا دستیش در آن می ریخت تا افق کشیده می شدند. آب زلال و روان بود و فواره ها بسته. خانه ها و درختها تمام می شدند و در دو طرف تا چشم کار می کرد بیابان بود. او زودتر از من به آب رسید، دستانش را در آب فرو کرد،آب برداشت و نوشید. لبی به آب رساندم اما تشنه نبودم.
...
رو به ضریح در صحن حرم ابوالفضل ع  با پدر نشسته بودم،به سقف ورودی و عتبه اش نگاه می کردم انگار تازه تعمیر شده بود،ستونهای سقف همان گلدسته های حرم بودند که سرشان را زده و زیر سقف آورده بودنشان . به پدر گفتم:پارسال که آمده بودم اینجااینطور نبود. با کسی که می شناختم و نمی شناختمش،گاه عقبتر و گاه جلوتر، در خیابان تنگی از راسته های اصلی محلات پایین شهر که دو طرفشان درخت و مغازه است به سمت جایی که فکر می کردم ترمینال مسافری آنجاست به راه افتادم.رستورانهای فکسنی ،کبابی ها و جگرکی ها با مشتریان فراوان آن سمت خیابان را که از آن می گذشتیم،پر کرده بود. همانجا که خیابان با پیچ تندی به راست می پیچید جوانکی با پیراهن سفید و  دکمه های باز راهمان را سد کرد وگفت:وایسید.
نگذاشت آنطرف پیچ را ببینیم، در دستش برق ضامنداری قد می کشید. آمدیم که برگردیم ،دوباره راه را بست.چند قدم بالاتر چند نفری دور پاترولی بحث می کردند.مردی که انگار بزرگترشان بود به جوانک گفت: بزار برن.
جوانک خیره و غضب آلود راه را باز کرد. برگشتیم و قدمها را تند کردیم،کسی گفت: در رفت بگیریدش.
ما دویدیم،کس دیگری هم از پس ما می دوید...
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اردیبهشت1384  توسط جواد خراساني  |