انتظار
...تو کار را تمام خواهی کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1384  توسط جواد خراساني
|

...و باز کسی شهامت پای گذاشتن بر خود را نداشت.برق زر و سیم ـ امانت شیعیان پدرش ــ هوش از سر بزرگان شیعه ربوده بود. متوقف شدند و امامتش را به انکار برخاستند.خورشید طلوع کرده بود.در پس پنجاه سالگی درخت زندگانیش به ثمر نشست،پسرش را هم به جرم گندمین بودن منکر شدند....و او همچنان می درخشید.غربت خراسان، وهم به زیر آوردن آفتاب بود.عقل همراهشان نبود که چشم در آفتاب دوختند؟ ...و خورشید را چه چاره از تابیدن.

سکون، مرداب و مرگ است.
سرت به سنگ بخورد،می فهمی عقب رفته ای.
نایست،حرکت کن.
و سرود نیاز را، در سنگر نماز آموخته بود.
جنگ را با زخم و خون و جنون، یادگار داشت.
از دریاها گذشته بود.
...
به شهر که بازگشت،
...در استکانی غرق شد.