تبليغاتX
خداست نور آسمانها و زمین چشم در تاريكي

برای تثبیت سیاسی و جلوگیری از نا آرامی های داخلی در شهرهای جهان سوم، تاکید بر عامل اعتیاد بیشتر مورد توجه بوده و حتی یک نوع ارتباط همیشگی میان فقر و اعتیاد وجود داشته است؛ این امر، هم در شهرهای جهان سوم و هم در بخش مرکزی شهرهای آمریکایی ـ آنجا که سیاهان، خانواده های کم درآمد و فقرا زندگی می کنند ـ صادق است. مثل اینکه، غرب و استعمار به یک نوع رابطه متقابل میان شهرنشینی، امنیت داخلی و اعتیاد معتقد است.*

... چیزی اضافه نمی کنم.

--------------------------------------------------------------

* دیدگاه های نو در جغرافیای شهری، دکتر حسین شکوئی، انتشارات سمت، تهران،۱۳۷۳، ص ۴۴۶

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387 توسط جواد خراساني |

بهشت: در منطقه استوایی همه طول سال باران می بارد،در مناطق مرطوب بارش تا ۱۰ متر می رسد و در خود استوا بارش بین ۲ تا ۳ متر است. درجه حرارت با تغییری اندک تقریبا" ثابت است و تغییر فصلی وجود ندارد. خاک مناسب پوشش گیاهی متراکمی از درختان بلند که ارتفاعشان تا ۴۰ متر می رسد را بوجود آورده است. این درختان پهن برگ به همراه انواع خزه ها و پیچنده ها و دیگر گونه های گیاهی رونده همه به سوی آسمان، به سوی نور هجوم می برند.

برزخ: در منطقه بیابانی بندرت باران می بارد. آنچه هم می بارد به سرعت بخار می شود. بیابان جایی است که میزان بارش در آن کمتر از  ۰.۰۵ متر است.آب کیمیای بیابان است. در بیابان درجه حرارت به شدت متغییر است طوری که در طول یک شبانه روز، تغییرات حرارتی به چندین درجه می رسد. پوشش گیاهی بیابان را انواع گیاهان تیغ و خاردار تشکیل می دهد، گیاهانی که برگ هایی کوچک و معمولا" گوشتی دارند با قدی کوتاه و ریشه هایی بلند برای جذب ناپیداترین رطوبت های عمق خاک.  

دوزخ: کویر بیابانی است که درجه شوری خاک و آب آن بالا باشد. آفتاب کویر سوزان است و تقریبا" هیچ گیاهی در کویر  نمی روید. آبی هم اگر یافت شود، تلخ یا شور است و شرنگی که جان هر نباتی را می گیرد.

درس تمام است.سئوال؛ ما در کجای جغرافیای رشد انسانی ایستاده ایم؟ بهشت؟ برزخ؟ یا دوزخ؟ دست بر آسمان، قد کشیده ایم و جرعه جرعه نور می نوشیم؟ یا از سوز عطش چنان در این شوره زار  در خود فرو رفته ایم و پست شده ایم که برای لقمه ایی نان، دستها را نه به آسمان که در خاک فرو کرده ایم و به همه سو تیغ پرتاب می کنیم. اقتصاد زیربنا است چون اقتصاد زیربنا است نه هیچ چیز دیگری؛ تا باران، درجه حرارت مناسب و خاک خوب نباشد هیچ گیاهی به بلندای ۴۰ متر نمی رسد تا گردن بکشد و دست دراز کند و مدام نور بیشتری بیاشامد. 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387 توسط جواد خراساني |

۱ ـ سه مسئله مهم جامعه از دید رئیس حوزه علمیه اصفهان:

رييس حوزه علميه اصفهان و خطيب نماز عيد فطر در ميدان امام اصفهان در جمع نمازگزاران اصفهاني گفت: سه مساله مهم "ادعاي دروغين شيادان در تشرف خدمت ائمه و امام‌زمان (ع)"،"بدبين كردن روحانيت در بين مردم توسط دشمنان" و "دوستيابي بين پسر و دختر نامحرم" در جامعه امروز ما نگران‌كننده است.

۲ ـ در مسئله اول مردم مقصر هستند:

آيت‌الله مظاهري افزود: بايد توجه كرد اين مسائل"ادعاي دروغين شيادان در تشرف خدمت ائمه و امام‌زمان (ع)"  كه در جامعه اشاعه پيدا مي كند، مردم مقصرند چرا كه اگر دور اينها خصوصا زنها جمع نشوند، اينها نمي توانند به شيادي خود ادامه دهند.

۳ ـ در مسئله دوم روحانیت مقصر نیستند:

وي در نگراني دوم توضيح داد:عده ایی می گویند گرانی تقصیر روحانیت است. بی حجابی تقصیر روحانیت است... بدبين كردن مردم نسبت به روحانيت توسط دشمن خطر ديگري است چرا كه روحانيت در تمام عرصه‌هاي به وجود آمدن انقلاب تا ادامه آن و اينك نيز در كنار مردم بوده و هست و اين بدبين كردن‌ها از رشته‌هاي تهاجم فرهنگي است و متاسفانه در دانشگاهها و جامعه نيز رواج يافته است.

۴ ـ در مسئله سوم هیچکس مقصر نیست:

رييس حوزه علميه اصفهان همچنين نگراني سوم در جامعه را دوستيابي بين دختر و پسر و همچنين مرد و زن نامحرم دانست و افزود: اين دوستيابي‌ها با نامه پراكني و تلفن‌هاي همراه نيز كه معضلي در جامعه است صورت مي‌گيرد كه گناه اين كارها در قرآن نيز آمده كه "مثل زنا دادن و زنا كردن" است.

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387 توسط جواد خراساني |

به گمانم همان لحظه که به خاطر خود و خواسته هایت،از اندیشه و اعتقادت، پا پس می کشی؛ حکم  ارتداد خود را در مرام روشنفکری صادر کرده ای!

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387 توسط جواد خراساني |

روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل می‌شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی
روزی که رفت بر باد
روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خط‌کش تصویری شکست میانه‌ی تنبیه
روزی که زنگ خانه‌ها صوراسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه‌ی آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی ، علی‌آباد باد

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یارفیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه‌ی سخنان نوآموخته
روز تعریف پرهیجان فیلم هندی
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که درّید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود، یک به جنگ می‌رفت، از دو «واتو واتو» آمد
روزی که رفت بر باد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رهبر، نوجوان تانک‌خورده بود
روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود
روزی که ریش
روزی که زیر بغل پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که چمران بر پارک‌وی آرام خسبید
روزی که فوزیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک‌بانده شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت‌ساله کنار حضرت معصومه خوردم‌اش، مادر خریده بود
سبز بود، سون‌آپ بود
روزی که شهوت هنوز در حومه‌ی شهر بود
روزی که در استعاره‌ی فلک، قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام می‌شد، هر هفته جمعه‌ها غروب
روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تخت‌نرد بود
تنها حلال باری  این رنگ و روی زرد
تنها حلال افیون و گرد بود 

روزی که یاد بزرگان، دیدارها، قلب درد بود
روزی که پایان بود، پادگان بود
تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود
طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور
خشم شدید برف‌روب فقیر، روح جهان کارگری، پله‌ی عبور
انگشت یخ‌زده‌ی پسر روزنامه‌فروش
یخ شکسته با اشاره‌ی انگشت
عقده به تیراژ پنج‌هزار تا
از آسمان میکروفن می‌بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً

«دختر به‌نام نل»
در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عین چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط، مرسی!

دهه‌ی شصت (سابقاً: تریاک را به بازدمت پز!)
محسن نامجو - اجرای سانفرانسیسکو، سپتامبر ۲۰۰۸

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387 توسط جواد خراساني |

شرمنده از آنیم که در روز مکافات                        اندر خور عفو تو نکردیم گناهی
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387 توسط جواد خراساني |

نكته همين است كه در شب طرح مى‏ريزند تا در طلوع فجر، همراه فرشته‏هاى نازل شب، دست به كار شوند. ليلة القدر تا طلوع فجر است، نه تا يك عمر. شب طرح و تقدير هزار ماه نيست، برابر با هزار ماه است. تو نمى‏توانى يك عمر نقشه بكشى كه فرزندانت آن را پياده كنند. تو بايد در سخت‏ترين شرايط، در شكم حادثه‏ها و در شب تاريك، قدر و طرحت را بريزى تا در طلوع فجر كار كنى و برنامه‏ها را پياده كنى، وگرنه كسى كه مى‏خواهد تازه پس از فجر كارى را شروع كند و طرحى را بريزد، ديگر به كارش نمى‏رسد، كه غروب از راه مى‏رسد و زمستان بر سر تو مى‏افتد، در حالى كه در بهار و در روز، كارى نكرده‏اى و توشه‏اى برنداشته‏اى.

 ما در شرايط خاص خودمان شاهد اين نكته هستيم. آنها كه در بيست و پنج سال خفقان و يا در پنجاه سال حكومت دشمن، طرحى نريختند و نقشه‏اى نداشتند و فقط كار مى‏كردند، بهره‏ى كارشان نصيب بيگانه شد. و آنها كه مهره‏ها را نساختند و فقط پس از پيروزى به اين فكر افتادند، گرفتار رنج‏ها و خرابكارى‏ها شدند. اينها تازه ساختمان را خراب كرده‏اند و مى‏خواهند دنبال بنّا و مدير و عمله و كارگر بروند و دنبال طراح و برنامه‏ريز بروند و اين پيداست كه ديگران هم بى‏كار نيستند و سهم انقلابى مى‏خواهند و تا تو بخواهى دست به كار شوى آنها مهره‏هايشان را در تمام كادر تو داخل كرده‏اند و حتى تو مجبورى كه خودت آنها را داخل كنى و مونتاژ آنها را به كار بيندازى و اين آنها هستند كه مى‏توانند تصميم بگيرند كه هم فارغند و هم بر سر پست. آنها مى‏توانند دست به كار شوند و تو نمى‏توانى جز در بدرى و دوندگى و رفو كارى، به برنامه‏اى برسى... و فاجعه اين است كه مديرها عمله مى‏شوند و عمله‏ها پست‏ها را به دست مى‏گيرند و زير پايت را مى‏روبند. و چه مى‏توانى كرد جز سازش. و چه خواهى داشت جز رفو كارى و درگيرى‏ها را زير سبيل گذاشتن. سلامى نيست، كه طرحى نبوده و در شب كارى انجام نشده، فقط در شب مرثيه خوان ظلمت بوده‏اى و مديحه سراى نور، نه دست به كار نقشه‏ها و طرح‏ها و نه در صدد ساختن مهره‏ها.*

*. انتخاب از تفسیر سوره قدر مرحوم علی صفایی حائری

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387 توسط جواد خراساني |

عشق گناهی بود که در صف محشر                  منفعل است هر که این گناه ندارد 

 

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387 توسط جواد خراساني |

...

انسان یا در جمع است و یا در تنهائی خویش... و در این هر دو نیازهایی دارد. در تنهایی نیازهای طبیعی یک دسته از نیازهای او هستند؛ آب و هوا و غذا و مسکن و بهداشت و... و سپس نیازهای روانی، نیاز به محبت ، به نشان دادن، به ستودن و ستائیده شدن و نیاز به نجوی و اعتراف و نیازهای مختلف روانی می رسیم. گذشته از این نیازها انسان به خاطر کنجکاوی به شناخت و به خاطر ضعفش به قدرت و به خاطر ترکیب خاصش به حرکت نیاز دارد.

شناخت و قدرت و حرکت، اینها نیازهای عالی انسان هستند و در واقع ترکیب خاص انسان حرکت را و در نتیجه شناخت و قدرت را به دنبال می آورد... این نیاز به حرکت نشانه اش در زندگی هر کدام از ما پیداست، ما تا دیروز با چیزهایی مانوس بوده ایم و اکنون نیستیم. و این نشان می دهد که نمی توانیم برای همیشه با یک چیز بمانیم. نمی توانیم در پوست خود بمانیم که حرکت ما پوست را برما تنگ ساخته و مجبوریم که عصیان کنیم و پوستها را نوک بزنیم و بشکنیم. تنوع طلبی ها و تفنن ها، باز خود نمایانگر همین نیاز تحرک خواهی ما هستند.

 این سه دسته نیازها در تنهایی هرکس با او همراهند. البته همین نیاز به حرکت و بیشترطلبی و بهترطلبی نیازهایی را می سازد که انسان مجبور می شود تا به جامعه پیوند بخورد و اجتماعی باشد...و سپس در جامعه به رابطه ها برخورد می کند و این رابطه به تنظیم و به تدبیر نیاز می یابد، به قانونگذاری و به رهبری.... اکنون می توانیم همان نیازهای عالی انسان را تعقیب کنیم... گفتیم که ترکیب خاص انسان حرکت را و شناخت را و قدرت را مطرح می کند. این حرکت را که دنبال می کنیم به نیازهای دقیقتری می رسیم.... که مشخص کننده انتخاب های ما خواهندبود.

انسانی که راه افتاد و حرکت کرد، ناچار با بندها و مانع ها روبرو می شود... و در برخورد با این مانع هاست که نیاز به آزادی در او زنده می شود...تلقی هرکس از آزادی وابسته به حرکت و به مانعی است که با آن برخورد کرده است. در وسعت آزادی، تجاوزها به وجود می آیند و با این تجاوزهاست که نیاز به عدل در انسان شکل می گیرد... عدالت نیازی است که در وسعت آزادی و هنگام تجاوزها احساس می شود. با جریان عدالت، رفاه به وجود می آید... و در هنگام رفاه پوچی شکل می گیرد...

در برابر این پوچی یا به پناهگاه هنر رو می آوریم. و یا به انتحار و عصیان. و یا به بی تفاوتی و بی خیالی... و یا پس از این رفاه و تکامل صنعتی در بیرون به دنبال پناهگاهی در خویش می رویم... بی تفاوتی و بی خیالی امکان ندارد... ما اگر نخواهیم فکر بکنیم، فکر ما را رها نمی کند.... انتحار و عصیان هم فرار از واقعیت است. هنر هم دریچه ای به سوی دنیای مطلوب و نمی تواند ما را در دنیای موجود نگاه دارد. در نتیجه می مانیم ما و دنیایی دیگر، که پناهگاه انسان به بن بست رسیده در بیرون است.

عرفان نیازی است که در این مرحله مطرح می شود و این است که، غرب تکامل یافته به شرق روی انداخته است. با عرفان به تکامل می رسیم... پس از آن که از تکامل معدنی و تکامل زیستی و تکامل تاریخی برخوردار شدیم، به تکامل انسانی و شکوفایی استعدادها در جامعه بی طبقه می رسیم. و با تکامل استعدادهای عظیم انسان که حتی می تواند حرکت ضربان قلبش و الکترون های مغزش را کنترل کند و با چشم و نگاهش آهن ها را خم کند، با این تکامل نامحدود به پوچی بزرگتر می رسیم... و در بن بست سخت تری می مانیم،چون هنگامی که این انسان با دو بعد تکامل صنعتی و انسانی نتواند راه به جایی بیابد، نیاز بزرگتر مطرح می شود... که نیاز راه یابی، جهت یابی و به تعبیر قرآن هدی است.( اهدنا الصراط) انسان پس از رسیدن به تکامل در این بعد مادی و انسانی ناچار جهت می خواهد و راهنمایی می خواهد و هدایت می طلبد. و این نیاز عظیم انسان است که نتیجه حرکت مستمر اوست.

انسان با این همه نیاز همراه است و تا این حد گسترده است و این قدر است. و در نتیجه مکتبی و معبودی حق است که تمامی این نیازها را پر کند و انسان را سرشار سازد. حق اینگونه شناسایی می شود.

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387 توسط جواد خراساني |

باید حق را شناخت. سفارش ها به حق است، نه به عمل ها و نه به حرف ها و نه به آدم ها . پیش از هر انتخابی ما معیاری داریم و این معیار را باید شناسایی کنیم؛ این معیار همان حق است.... حق در لغت در برابر باطل، در برابر ظلم، و در برابر تزلزل آمده است و در نتیجه سه مفهوم هدفداری و عدل و ثبات در آن نهفته است... در مجموع این مفهوم حق است.

ولی ما از مصداقش سخن داریم که این خصوصیات را چگونه بشناسیم و از کجا به آن برسیم... و آن را بیابیم. این حق در کجاست.

حق را باید در رابطه با حد شناخت. و حدود را در رابطه با قدرها و اندازه ها بدست آورد. هنگامی که ظرفیت یک ماشین بیست تن است، با این قدر، حد ماشین مشخص می شود و حق آن بدست می آید. هنگامی که ظرفیت یک کودک یک سرزنش است حد تنبیه و حق آن مشخص می شود. پس باید حق را در رابطه با اندازه و قدر شناخت.

ما باید به معبودی و به مکتبی روی بیاوریم که تمامی نیاز ما و تمامی ظرفیت و قدر ما را کافی باشد و پر کند. با این قدر و ظرفیت، و با این نیازها که نمایانگر این ظرفیت و قدر هستند شروع می کنیم... و شناخت نیازها ما را به قدر و حد و حق راهنما می شوند و در نتیجه می توانیم انتخاب کنیم و در سر چندراهی مکتب ها و به هنگام انشعاب یک مکتب متحیر نمانیم. که علی ع می گفت: کفی بالمرء جهلا" ان لایعرف قدره.

اینجاست که باید نیازها را رده بندی کنیم. و پیش از این رده بندی خوب است که هرچه در ذهن تو می آید، بنویسی...آنگاه میان آنچه که نوشته ای دنبال رابطه ای بگردی و باآن رابطه به نیازها سازمان بدهی و دسته بندی کنی...*

*. تلخیصی از تعریف حق در کتاب صراط.

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 توسط جواد خراساني |